من شاکيم...

داشتم يواش يمواش باهات کنار می يومدم...داشتم يواش يواش منم می شدم بنده خوبت...ديگه عصيان نمی کردم ولی حالا...

نه مثل هميشه نيومدم داد و بيداد.اومدم شکايت.آره شکايت از کسی که زندگی اروم ما رو بهم زد.شکايت از کسی که يه هفته ست که نذاشته اروم بخوابيم.شکايت از کسی که می گن خودش می ده و خودش می گيره.می گن خودش صبرشم می ده.اينا رو اين چند روز وقتی همه سعی می کردن مادر هدی رواروم کنن ياد گرفتم.اين روزا من مغرور منی که کسی تا حالا اشکم رو نديده بود چشمم که به امير می افته بغضم می ترکه و بلندتر از همه می زنم زير گريه.صدای دادی امير که صدرا رو صدا می زنه شبا  برام لالايی شده.صدای عمه گفتنای فهيمه برام عادی شده.فاطمه بی تابی می کنه...الهام روز اول نتونست بياد اينقدر داغون بود.حوريه راه به راه امير رضا رو بغل می کنه و می بوسه.محمد نمی زاره هانی از جلوش تکون بخوره.دايی مصطفی سروش رو دو دقيقه با بچه ها تنها نمی زاره.شهره مدام ازم می پرسيد نسيم کو؟نسيم طاقت نداشت.داشت از گريه می مرد رفت تو حياط.مامانم...مادر بيچارم بايد همش دنبال ما بگرده...هانيه مدام بيمارستان و من مدام خونه خاله.زهير عرفان و علی و حسين رو سرگرم می کنه و بابا حاج اقا و امير رو.آروم...من واسه اينا اومدم شکايت...اومدم بگم صدا کوچولوی ما تا ۸ قدم راه می رفت...تازه می گفت مامان.اين يه سال يه بار نديدم از بغل مادرش جدا بشه...مادرش...بيچاره مادرش...هدی اين روزا افتاده گوشه بيمارستان.اگه عملاش خوب انجام بشه شايد بشه ۳ ماه ديگه بره خونه.هدی بيچاره...اين بچه...خودش هنوز بچه بود.مگه چند ساله شه؟۲۱.هيچی نمی گه.فقط می گه خدارو شکر امير زنده ست.خدارو شکر.خودش داد و خودشم گرفت.چی می تونه بگه؟درد بهش اجازه نمی ده حتی گريه کنه.فقط قبل از اتاق عمل می گه بچه ام رو بيارين شيرش بدم.گرسنه ست...امير سر قبر داد می کشيد بابا صدار پاشو.من واسه اينا اومدم شکايت.اومدم بگم پسرخاله ۲۳ ساله ام چی داره می کشه...اومدم بگم امير شب تازه يادش می افته که زن تيکه تيکه ش رو و پسر مرده ش رو از وسط بيابونا جمع کرده.يادش می ياد راننده بدبختش اون مرد نازنينی که از بچه گی باهاش بزرگ شده رو له زير ماشين ديده...يادش می افته پسرش رو شب تولد يه سالگيش دفن کردن.کی مقصره؟نمی دونم!هيچکی نمی دونه...من اومدم شکايت...اومدم بگم چرا!آخه چرا!!!!!!!!!!!!بنده صبور تر از اين دوتا من نديده بودم...يه بار نگفتن آخ اين بچه چه قدر زود اومد...يه بار ...ديگه تموم شد...فقط به من بگو به کی بايد شکايت کنم....!من شاکيم....

/ 17 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلناز

راستی سلام...! اين جا ايران است!!!!!!(!)!!!!!( الآن نیم ساعته که برگشتم! ) دلم برات بدجوری تنگ شده ؛انقده که نتونستم اعتراف نکنم!!!

nima

سلام بر تو ای دخت ايرانی که افشانی موهايت بر گردن دشمنان اين ملت می پيچد و نفس از ايشان می گيرد و بوسه هايت عشق را زنده می کند و از تو فرزندانی غيور ؛اين کشور را حاصل ؛پس بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان بدان زبان که تو دانی؟((نيما))

aidin

:(...ریحان جان نه اینکه فک کنی نخوندم بلاگت رو یا سر نزدم که وقتی از موضوع خبردارشدم اینقده ناراحت شدم که دیگه حرفی برا گفتن نداشتم....وقت بدون همه چی زودتر از اونی که فکرش رو بکنیم فراموش میشه خوب یا بد آدم اینجوره مطمئن باش و به کسی هم شکایت نبر که محکمه ای وجود نداره

ديوانه ي عاقل نما

منتظريم خانم آريايی !!!! دلم برات تنگ شده !! حيف که نميشه از اين زندان قصر بيرون آمد !!! موفق باشی

mehrdad

دل منم تنگ شده!

mehr

نميدونم چی بگم....

mehr

ريحان جان متاسفم.

یاور

درود رفيق .. يک کامنتی از شما ديدم که قلبم به درد آمد .. روی قلب رنجورم برای همدلی حساب کن رفيق .. کاش از شما خبری داشته باشم. کمی نگرانم

Shabnam

salam be behtarin doostam ke delam kheili barash tang shode! vaghean be khatere on hadese moteasefam reyhan!