بی اسم...بی نام...بی هويت مثل من!

من از نهايت شب حرف مي زنم

از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من امدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يک دريچه که آز آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

امروز صد بار به خودم لعنت فرستادم که از پست اين مطلب منصرف شم!صد بار مچاله اش کردم و باز بازش کردم.صد بار گفتم نه و باز گفتم آره!دلم نمي خواست شماها بدونيد از طرفي به خودم مي گفتم اونا حق دارن بدونن که چرا نمي نويسم.دلم مي خواد همه چيز رو بدونيد بعد حکم قضاوت صادر کنيد.مي دونم خيلي هاتون براي دلگرمي من مي گيد که اين کار رو نکنم ولي خودم بهتر از همه مي دونم که چرت و پرت ها و هذيونهاي من هيچ دردي از اين مملکت دوا نمي کنه.

مي خوام يه بارم که شده به حرف دلم گوش بدم!

هيچ وقت اينطور نشده بودم.يک لحظه دلم مي خواد بميرم و لحظه بعد سر شار از زندگي مي شم!هفته هاست بي قرارم و سر گردان.مدت هاست دنبال گمشده يي مي گردم.گمشده يي که نمي دونم چيه!

ولي شايد امروز ديگه خسته شدم.خسته شدم از اينکه اطرافيانم از بي توجهي من به اطرافم گله کنند.روزي نيست اين جمله رو نشنوم!ريحان!چته؟رفتي تعطيلات؟خسته شدم از اينکه روي ميزم پر از پلي کپي و کتاب و تست باشه و من ثانيه يي بهشون توجه نکنم و تمام مدتي که در اتاقم بستس و همه فکر مي کنند دارم درس مي خونم روي تخت دراز کشيده باشم و غرق در افکار احمقانم باشم.خسته شدم از اينکه هر روز مشتي دروغ در مورده سلامتيم به اطرافيانم تحويل بدم.لبخندي مصنوعي بزنم و دستشون رو به گرمي بفشارم و توي بحثاشون شرکت کنم و وقتي جوک گفتن بخندم.خسته شدم از بس ظاهر سازي کردم.از اينکه جلوي معلما نقش بچه درسخون رو بازي کنم که هر تمريني بزارن جلوش حل مي کنه....

خسته ام.تنهام.بي پناهم

دلم مي خواد خودم باشم.ريحان.ريحان واقعي!نه ريحاني که هر کس اون رو يک جور مي شناسه.اوني که اهل خيا بون گردي ريحاني رو مي شناسه که باهاش مي ره بيرون.اوني که اهل فکر ريحاني رو مي شناسه که مي خونه?مي نويسه و حرف مي زنه و اوني که اهل درس ريحان خر خوني رو مي شناسه که فيزيک ۸۰٪ مي زنه و شيمي ۹۰٪!و جالب اينجاست که هر دسته وجود ريحاني ديگر و انکار مي کنن!ولي کي من واقعي رو مي شناسه؟

مامان بابا هم ريحاني رو ميشناسن که از ۲۴ ساعت ۲۰ ساعتش يا تو اتاق يا بيرون.اونا ريحاني رو مي خوان که هويتش رو پشت اسمي مستعار مخفي کنه!ازم مي خوان نشم يکي مثل اونا.از وقتي يادمه اطرافم حرف اجتماع بود و سياست.هميشه در کتابخونشون باز بوده و پر از کتاب.نيمي از دوستانم فرزند رجل سياسي بودن حالا اونا ازم مي خوان بي تفاوت از کنار هر چيزي رد شم.ولي بخدا نميشه!به پير نمي شه!به پيغمبر نمي شه!فکر مي کنند خودم دلم مي خواهد به هر چيزي حساس باشم و کوچکترين موضوعي هفته ها ذهنم رو مشغول کنه.چقدر دلم مي خواست هم سن خودم بودم.مثل دختراي هم سنم که با يک لبخنده ساده عاشق مي شن.هيچ وقت با هيچکدومشون حرف مشترک نداشتم.هميشه توي جمع بودم و تنها!ولي هيچ وقت حتي نزديک ترين افراد هم نفهميدن!بقدري در هر جمعي بالا و پايين پايين مي پريدم که کسي به ذهنش خطور نمي کرد که ممکنه اين بچه توي ذهنش طوفاني از افکار مختلف باشه!از توده?از مجاهد?از مذهب!واي مذهب.چقدر چوب مذهبم رو خوردم!

هميشه همه ازم تعريف مي کردن که چقدر خوب حرف مي زنم و چقدر مي فهمم ولي کاش کسي بود که بفهمه فهميدن چقدر درد اورد و بزرگتر از  سن بودن چندش اور!

.....................................................................

ولي شايد ديگه تموم شده.شايد ديگه قلم رو روي کاغذ حرکت ندم تند و تند چرت و پرت نگم?شايد ديگه به اطرافم توجه نکنم و سرم رو فرو ببرم در برف?شايد ديگه شب از کابوس از خواب نپرم و روز بي قرار طول اتاق رو طي نکنم?شايد ديگه کنار کتاب از دلشوره هام ننويسم و شايد ديگه تمام طول هفته رو به ذوق پنج شنبه طي نکنم که بيام و حرفهاي شما رو بخونم!شايد !شايد.

فعلا نمي دونم چيکار مي خوام بکنم.اينقدر در قلم بدست گرفتن وسواس گرفتم که هر دوخطي رو صد بار مي خونم.وسواسي که داره داغونم مي کنه.

مي دونم ازم گله مي کنيد ولي من واقعا گم شدم.

سعي مي کنم زود برگردم!زودتر از اوني که بشه تصورش رو کرد.ولي فعلا احتياج به استراحت دارم.قبل از هر چيز بايد تکليف خودم رو با خودم معلوم کنم.بايد بدونم چي مي خوام.خيلي چيزا بايد برام روشن شه!

اميدوارم روزي که بر گشتم دست پر باشم

.......

~فعلا خدانگهدار~

~آزاد باشيد وآزاد انديش~

/ 35 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آریا

ريحانه جان مطالبت زيبا بود خواندم وديدم همان درد هميشگی من را بيان کردی همه به نوعی به منم ميگن بسه ديگه چرا عصابت خورده توهم مثل اين جوانای ديگه برو بيرون و خوش باش ولی چطور باشم من با اونا خيلی فرق می کنم زمانی يادم می ياد امتحان شیمی عمومی داشتم با يکی از همکلاسي هام که مذهبی بود تا صبح بحث کردیم سر جریانات اسلام و غیره. خلاصه اين حساس بودن را من بدبخت کرده .....خوشحال می شوم سری هم به وبلاگ من هم بزنی .

علی

به بانوان وآقایان عزیز: اگر میخواهید در جایتان در مرامتان اینده و ثابت بمانید، باید و باید همیشه و دائم در حال دویدن باشید. دکتر علی/

zeinab

سلام عزيز....نيستی؟ دلم برای ارجيفت تنگ شده .... ميدونم اين ۲ هفته نيستی ولی دلم برات تنگ شده....

sani

سلام.متنت می خونم بعد ....مي گم؟!راستی !وبلاگم به روز شد بهم سر بزن.مطلب اين دفعه: اوين...

ghorbatee

دوباره نمی خواهی که بنويسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهرداد

هنوز تصميم نگرفتي برگردي؟ من که دلم واست يه ذره شده!

khers mehrban

سلام دوست خوبم . بعضی وقت ها چندش اوره . هيچوقت فرصت راحت زندگی کردن را نداشتيم بايد خوب و فهميده و سر به راه باشيم مثل ادم بزرگ ها بفهميم از همان زمان دبيرستان مجبور شدم مثل يه مرد سی ساله فکر کنم رفتارکنم . چون پدرم مرده بود و من بايد نقش يک مرد بزرگ شايد پدرم را بازی می کردم ديگه يادم رفت که نقش خودم و هم بازی کنم . والان فکر می کنم چی از دست دادم / اميدوارم که با دستانی پر بعد اين استراحت برگردی . منتظرم . يه کيميا هم سلام می کنم با اين يادداشت های خوبش

gharibe

حالا کی گفته تو با بقيه فرق داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خيلی از خود متشکری بابا آدم که اينقدر خودشو تحويل نمی گيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Irandokht

سلام عزيز...هنوز تصميم به نوشتن نگرفتی؟....به هر حال اميدوارم هر چی زودتر و با روحيه قوی تر برگردی.....شاد باشی....ايام به کام.....پاينده ايران

mona

سلام.من خيلی وقته که بهت سر نزدم ...اشتباه از من بود ...ولی بی معرفت تو چرا يه سر به من نزدی؟ ...مثلا ما با شما هم مدرسه ای بوديما...يادش بخير...راستی يکی از شما ها مارو دعوت کنه دوباره دور هم باشيم...وای که چقدر اون روز خوب بود...هرگز يادم نمی ره ...رضوانه هم مثل من خيلی دلش واسه اون روزا تنگ شده يکی اونو هم دريابه...بنده خدا داره دیپرس ميشه...بازم بهم سربزن...پاينده باشی .