به کدامين اميد!

شروع کردم به دويدن.۵ دقيقه از قرارمون گذشته بود.می دونستم اون مثل هميشه دير می رسه ولی دلم نمی خواست من نفر دوم باشم.با تمام نيرو می دويدم.وقتی رسيد دقيقا ۱۰ دقيقه يی بود که منتظرش بودم.از زمانی که دست تکون داد تا زمانی که بهم برسه وقت داشتم فکر کنم.يادم بياد که چقدر عوض شده.يادم بياد که الان هرجا پا بزاريم سنگينی نگاه مردم کمرم رو خم می کنه.هم بخاطر زيبايی اون هم نوع پوشش وهم آرايش صورتش که مناسب يه مهمونی تا يه قرار ساده تو خيابون.وقتی رسيد همه حدسهام درست بود.وقتی اون از اين فروشگاه به اون فروشگاه ميرفت من وقت داشتم فکر کنم.به اين فکر کنم که باني،اين دختری که هميشه دم از سياست می زنه،چقدر در مورد ايران می دونه.چقدر آينده ايران براش مهمه.می دونستم که طرفدار نوه پهلوی بزرگه و سمپات ضيا.می دونستم از سياست فقط فحش رو بلده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

...

 

مشغول بازی با نوشيدنيش بود که بدون مقدمه پرسيد!ريحان تو چرا از ايران نمی ری؟چرا هنوز موندی؟ اولش جا خوردم.چرا اين سئوال رو پرسيده بود...اون که منو تفکراتم رو می شناخت!مات مات نگاهش می کردم که نگاه منتظر جوابش ،به لبهام دوخته شد.گفتم:خودت چرا هنوز اينجايی؟- من؟من تابستون می رم.فقط منتظر دیپلمم. شروع کرد از برنامه هايی که داره حرف زدن. از اينکه پذيرشش اومده.از اينکه به کدوم شهر می ره!از اينکه می خواد دندان بخونه و...!يادش رفت که اون سئوال کرده بود و من بايد پاسخ گو باشم نه اون.منم ديگه حرفی نزدم!و من چقدر خوشحال بودم که او يادش رفت!

 

وقتی بر می گشتم خونه ليستی رو تو ذهنم دوره کردم از دوستان دوران راهنمايی تا به حال.همه رفته بودن.پگاه،شبنم،مهلا،محمد،زينب،مهرداد،احسان،و.حالام بانی!چقدر اطرافم خالی شده بود.منی که در روز نمی رسيدم به همه دوستام زنگ بزنم حالا ...!ولی من برای چی اينجام؟بد جور ذهنم افتاده بود دنبال دليل!اولين دليلی که خودشو نشون داد

 

سرزمينم!آها ...اينجا سرزمينمه.من برای همين اينجا موندم.يه مرور خاطرات و حرفها کافی بود که به يادم بياره من ديگه سرزمينی ندارم!کدوم سرزمين.سرزمينی که نفتش رو تا سال ۲۰۰۷ فروختن.سرزمينی که کمترين لرزشی زير و روش می کنه؟سرزمينی که از شرقش افغانی وارد می کنه و از غربش فرهنگ عرب.سرزمينی که معلوم نيست سرما يه هاش به کجا می ره و جيب کی رو پر می کنه.سرزمينی که دختراکانش تن فروشی می کنن و پسرکانش ايکس پارتی می رن.سرزمينی که نه انتخابات داره نه مجلس.سرزمينی که از دست پهلوی به دست رفقائ پهلوی رسيده.سرزمينی که در تمام طول تاريخ و تمدنش هيچ وقت روی ارامش رو نديده.سرزمينی که فقر فرهنگی و مالی در اون بيداد می کنه.سرزمينی که شايد چند سال ديگه بين شيخ نشين های عرب و اتحاديه اروپاو امريکا بدون درگيری تقسيم بشه...!سرزمينی که مردمش...!

 

نه من بخاطر مردمم هنوز اينجام.مردمی پاک و دلير.مردمی آزاده که هيشه خواستن آزاد باشن.چی!مردمی آزاده که خواستن آزاد باشن!نه نه!اينطور نيست.مردمی که من توی اين سرزمين می شناسم اينطور نيستن.اونا بالای خيابون می گن درود بر مصدق و پايين خيابون می گن مرگ بر مصدق.مردمی که به راحتی پای صندوق رای می رن و از ترس کنکور رای سفيد می ندازن.مردمی که سالهاست يعنی قرنهاست سرشون رو مثل کبک کردن زير برف و بی خيال همه چی شدن.مردمی که يه مذهب خرافی می خوان برای زندگی.مردمی که سالهاست به من و همفکرانم ريشخند می زنن.مردمی که سالهاست اجازه ندادن من روی خوش زندگی رو ببينم.مردمی که در ظاهر با منن ولی در باطن بر من.مردمی که در جهل مرکب موندن و از اون لذت می برن.مردمی که هنوز نمی فهمم کی باهاشونه و کی ضدشون.مردمی که از زندگی فقط دوچيز رو خوب می شناسن.شکم و پايين تنه.مردمی که حزب بادن.مردمی که لياقت ندارن کسی براشون کار کنه.هرکی کار کرد می شه خائن و هرکی خيانت کرد می شه اسطوره.مردمی که هميشه بدنبال بتی هستن برای پرستش.فرق نمی کنه شاه باشه يا خامنه يی اونا فقط می پرستنش.مردمی جو گير که زود تب می کنن و زوذ خوب ميشن.من خودم از همين...

 

بهتره بگم من برای دل خودم هنوز اينجام...دلم!دل خودم!خودم!من!چه کلمه های غريبی...من مدتهاست که ديگه دلی ندارم که بخاطرش ايستادگی کنم.من مدتهاست  که من وجوديم رو گم کردم...من مدتهاست که سرگردانم.من مدتهاست که نخوابيدم.من مدتهاست که کابوسها امانم رو بريده.من،منی ديگه وجود نداره که بخاطرش بمونم....

 

پس اين چيه که منو اينجا نگه داشته؟من به کدامين اميد هنوز توی پايتخت محمدآغا خان قاجار اکسيژن حروم می کنم؟به کدامين اميد........!

 

******

 

امسال هم گذشت...با همه پستی و بلندياش!با همه خوبی و بدياش!

 

امسال هم تموم شد و من بازهم بزرگ نشدم.

 

فقط يه تبريک خيلی کوچولو!

 

بهار يعنی به آفتاب      ايمان آوردن         بهار يعنی با نسيم        تازه شدن

 

بهار يعنی با باران       درآميختن

 

و بهار يعنی....      دوست داشتن!

 

بهارتان پر شادی باد!

 

آزاد باشيد وآزاد انديش!

 

 

/ 64 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد ملکی (خط سوم)

سلام - اول اومده بودم تا عيد رو تبريک بگم و تو سال جديد برات آرزوی موفقيت کنم تا با اين متن رو برو شدم - بايد بگم ما هممون سرزمينمون رو دوست داريم و هر کاری که فکر می کنيم صحيحه برای کشور مردممون انجام ميديم اما گاهی اوقات يه عده آدم که فکر می کنن به صلاح مردم در حال کار کردنند جلو خيلی از کارهای قشنگ مردم رو ميگيرن - چون فکر می کنن - گاهی اوقات کارهای اجتماعی ساده تبديل ميشه به يه همايش اعتراض آميز سياسی و بايد به خيلی از جوانها حق داد تا بخوان از اين مملکت فرار کنن اين ما ايم که می خوايم دور و برمون رو بسازيم - آرزومند آرزوهای تو محمد ملکی (دارچين)

ghorbatee

سلام.سال نو مبارک./....اين دليل اينجا موندن را پيدا کن به همه ما کمک ميکنه.

تنها

سلام ريحانة عزيزم.. آپديت نکردی؟؟!!.. منتظرم.. خوشبگذره دوست نازنينم..

همیشه خالی

ديم ديريم ديم . . . روز به روز به رفتن ريحان نزديک ميشويم . . . هی !!!! اون دنيا زيارتت ميکنم . بعدش عروسی ميگيری من و دعوت نميکنی ؟ حالا ببين . وقتی رفتی کف دريا خوابيدی مي فهمی !!! ها ها ها ( خبيثانه خنديدم ها )

mehr

آپديت نکردی هنوز. ريحان جان، من ونتطر آن مطلب که گفتيد هستم. مشتاق شنيدن نظرتان

aidin

ريحان جان دلم برا پستات يه ذره است به خدا :) خوبی خودت؟

aidin

میدونی ریحان عزیز ،من الان سه باره که این صفحه رو از بالابه پایین خوندم ، میدونی فقط میتونم بگم که تو فوق العاده ای همین:)

aidin

نه دختر آریایی اینجاست هنوز ، برا دله خودش؟ دلی مونده؟ شاید فکرش فکرمیکنه که دلی نمونده ولی تمام وچودش مونده تمام وجوده عزیزش ، وجودی که در حرکته ، حرکت به سوی هدف فارغ از نتیجه ، پس زنده باد همیشه دختر آریایی ....

پسر تهروني

سلام دوست عزيزم وبلاگ واقعآ زيبايی داری خيلی لذت بردم اگه يه سری هم به من بزنی خوشحال ميشم

تنها

سلام دختر آريايی عزيزم.. خوبی؟؟!!.. اميدوارم بهت خوشگذشته باشه.. فکراییم که دوستداریو کرده باشی.. ما که تو همين تهرون خودمون مونديم!!.. ممنون که بهم سرزدی ريحانة نازنين.. منتظر آپديت کردن هستمااااااا!!.. قربون تو دختر آريايی مهربون گل برم.. سيزده به در خوشبگذره..