مدرسه يک آريايی!

 

                                                                آفتابی يکدست

                                                                سارها آمده اند

                                                        تازه لادن ها يدا شده اند

                                        من اناری را می کنم دانه و به دل خود می گويم:

                                        خوب بود اين مردم دانه های دلشان يدا بود! 

  

                       الان ساعت2:30.اينجا کتابخونه است.اينجا کتابخونه مدرسه است.

                                                کتابخونه مدرسه طبقه دوم و من الان

                     پشت ميزي رو به حياط نشستم!تازه از حل مسائل دوره يي رياضي خلاص شدم.

         من از صبح ساعت 7 تو مدرسه ام با روپوشي سرمه يي و دلگير.مدرسه من 4 طبقه داره ،با استخر و بوفه و...6طبقه ميشه که دو طبقه اش زير زمين.آره مدرسه بزرگيه براي 180 نفر.يعن خيلي بزرگ.کلاس من طبقه چهارم.آره صبح به صبح ،هر زنگ تفريح يا زنگ ناهار بايد 88 تا پله رو برم  بالا بيام پايين!

تو هر طبقه 4 تا کلاس.8تا کلاس براي اول تا سوم و 3 تا کلاس براي پيش دانشگاهي.مدرسه من سه تا آزمايشگاه داره،يه شيمي،يه فيزيک و يه زيست.کتابخونه من بالاي 6۰۰۰جلد کتاب داره.مدرسه من سالن ورزش و استخر داره،سالن بزرگي براي ناهار خوري و نمازخونه که براي خودش شهريه.ديواراي مدرسه من مثل ديواراي زندان اوين ميمونه.بلند و دلگير.حياط مدرسه مثل حياط زندان.هرچند که سعي شده نرده ها رو سبز کنند که همه جا سبز به نظر برسه...تو مدرسه من 180 تا دوختر بين 14_18 ساله لوس و پولدار درس ميخونند.180 تا بچه يي که 150 نفر از اونها جز اسم بازيگزا و فوتباليست ها و تاريخ تولد و رنگ در خونه اونا چيز ديگه يي بلد نيستند.180 تا بچه يي که هر سال جشن نيکوکاري غوغا ميکنند ولي هنوز نمي دونند فقر يعني چي و يا اصلا شبي رو گرسنه سر کردن چند حرف داره؟!اين 180 تا بچه از بدو تولد تو خانواده هاي خيلي مذهبي بزرگ شدند.از 8 سالگي از پسراي فاميل جدا شدند...مادراشون يه چشمي رو گرفتند و پدراشون ريشهاي بلندي داشتند ولي نميدونم چرا اينا اين جورين اند...يکي از اين 180 تا بچه که يکسال با من هم کلاس بود رو ميشناسم که دفتري 300 برگ مارک نهال داره که تمامش عکس نيکبخت و دفتري ديگه که همش عکس علیرضا دبير.يکي از انساني نشين ها رو امروز ديدم که دفتري با عکس طباطبايي درست ميکرد.يکي از پيش دانشگاهي هارو ديدم که براي دوستش در مورد تست لبخند پسر همسايه حرف ميزد.راستي چند نفر رو هم ميشناسم که اشتباهي ميون اين جمع بر خوردند.اوليش خودم که نمي دونم چي شد خدا زد پس کله ام من سر از اينجا در آوردم...و چند تاي ديگه که...!هم مدرسه يي هاي من چت ميکنند ولي دور از چشم پدر و مادر.با دوست پسرشون تلفني حرف ميزند ولي پنهون از پدر و مادر.تو مدرسه من در هر کلاس چند تا بچه مهم هست.بعضي بزرگان جناح چپ و وزرا و بزرگان جناح راست وايدئولوژيستهایآنان...ساعت 3 که زنگ ميخوره دم در کلي پژو با راننده هاي آماده به خدمت  صف کشيدند براي رسيدن دوشيزگان به منزل...در مدرسه من ملاک برتري درسخون بودن نيست بلکه هر چه سر به زير تر باشي و کمتر به کادر محترم ومتشخص مدرسه در مورد مشکلات و سطح پايين درسي غر بزني برتر از ديگراني.هم کلاسي دارم سر به زير،آرام و مثل جسدي متحرک...نه لبخندي بر لب نه اخمي بر ابرو...هم کلاس من فقط يک چيز دارد آن هم حجب و حيا و کتابهاي زير بغل و گذراندن تمام وقت در کتابخونه...اين رفيق شفيق ما هميشه مثالي است براي بچه هاي ياغي مدرسه مثل من.يه چيز ديگه که خيلي تو ذوق  ميزنه و جلب توجه ميکنه روابط اين دوستان با هم...چند نفري از هر دوره هستند که روابطي با هم دارند که نامزدها و يا زن و شوهر ها و چرا راه دور بريم ليلي و مجنون چنين روابطه عاشقانه _عارفانه با هم نداشتند...دل همه عشاق نا کام دنيا بسوزه که اينجا عشاق آزادانه به دور از سانسور باهمند...دل شما هم بسوزه که فيلم بي سانسور نميبينيد...ظهري از ظهر هاي ماه رمضان سري به دنياي نماز ونياز زدم.10_20 نفر زمان ورود من بيشتر در اين شهر نبودند...پس بقيه نماز نميخونند...پس حالا کجان؟سري به حياط زندان زدم...آها زنداني ها رو بردند هوا خوري...سرزمين انساني از منطقه رياضي و تجربي شلوغ تر... همه در مدرسه من مي خواهند مصلح اجتماعي شوند...ما تو مدرسمون يه اتاق بهداشت هم داريم که اگر سرت بشکنه،انگشتت در بازي بسکت در بره يا از دل درد مثل مار به خودت بپيچي فقط و فقط بهت آب قند ميدند.در طب جديد کشف شده آب قند دواي هر درد بي درماني حتي سرطان و ايدزه.مدرسه من فقط و فقط انساني قبولي ميده.چون بچه هاي رياضي و تجربي(من و دوستام)خنگ و خرفتند.مدرسه من خيلي چيزهاي ديگه هم داره که قابل گفتن نيست و وقت و کاغذ مجال نميده...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من اين همه حرف زدم نه براي اينکه زندان اوين داخل شهر رو معرفي کرده باشم،اين همه ورق سيا ه نکردم که بگه اين امکانات که 10%هم استفاده نميشه براي 500نفر يا بيشتر کافيه...

   

        من همه اين ها رو گفتم که بپرسم دل خوش سيري چند...

  

    *****************

**اول از همه از رفقای عزيزم نگاهی آشنا و زينب معذرت می خوام و مونای عزيزم!و حتی گلناز که اگه نا

پرهيزی کنه و به کلبه خرابه ما سری بزنه! و دوسته خوبم (يک دوست) که خواهرش هنوز ساکن اون

مدرسه است!دوستان خوبی که در همه دوران سخت با من بودند و من حالا از اونها جدا شدم و قرار سال آخر رو در مدرسه يی جديد و غريب بگذرونم!دوستان خوبم من رو ببخشيد!من فقط سعی کردم هر چی تو اين دو سال در اون مدرسه يا به قول زينب دیونه خونه ديدم بنويسم!ببخشيد اگه توهينی شد که قصدی جز باز گويی وقايع نداشتم!ولی از صميم قلب آرزو می کنم که سال خوبی رو شروع کنيد و جای منو حسابی خالی کنيد!روی حرفم با تو نگاهی آشنا!هر روز جام گل بزار<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />05.gif حالا که کادر هم کاملا عوض شده!

 

**اين مطلب رو در ارديبهشت ماه نوشتم و در وبلاگ قبلی پست کردم ولی امروز با پاييزی شدن هوا دلم براش تنگ شد و اين دفعه اينجا می خوام پستش کنم!از دوستان هم فکر می کنم فقط غربتی سابق اين مطلب رو خونده باشه!که تعجب کرده بود از بودن من در اون محيط که حالا بهش مژده می دم که ديگه قرار نيست ميون اون مذهبيون خشک درس بخونم!

 

**دوستانه خوبم يه خواهش هم داشتم!من و زينب با هم يه کاره تحقيقاتی شروع کرديم که البته مال اون مدرسه است!عنوانش اينه:تاثير جوانان در پيشرفت يا عقب ماندگی جوامع!حالا از همه شما می خوايم که اگه منبع خوبی رو می شناسيد يا نظر خواستی دارين برای ما بفرستين و کمکمون کنيد!به احتمال زياد نتيجه اين تحقيق در وبلاگ من و زينب اعلام می شه!

 

**و اقا مهرداد عزيز!ممنون از نگرانی شما!ولی شايد اين آب در هاونگ کوبيدن ها روزی جواب داد!شاید روزی این آب به صورت کسی پاشید و اون رو از خواب بیدار کرد!

و يک دوست:من دستو پا کم می زنم که کسی رو با خودم همراه نکنم!نه اينکه دير تر به آبشار برسم!که آرزوم اينه که زودتر برسم و همه چی تموم شه!همه چی!

 

آزاد باشيد وآزاد انديش!

 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zeinab

http://www.naghmeh.com/ShowClip.asp?ClipID=322 به اين سر بزن .......قشنگه........

دختر آریایی

برای مهرداد و همه دوستانم!دوسته من مهرداد حرف من اين نبود!اگه اين بود که اول از همه به خودم به احترامی و دهن کجی کرده بودم!من فقط يکی از معروفترين مدارس تهران رو معرفی کردم همين!در ضمن من اسم اينو نمی زارم روراستی من اسم اينو می زارم پنهان کاری!

farid

سلام ... اينها ثمره همون فريبکاری هاست ...

mona

سلام.خيلی ديوونه خونمونو خوب توصيف کردی عزيز ...امااااااا يه چيزی نوشته بودی که خودتم ميدونی...من ديگه استعفا دادم...فکر کنم حميده هم همينطور باشه ...اونا مال بچگيا بوده...منو از خودتون بی خبر نذازين...به اميد روزی که همه از اين مدرسه سر بلند بيرون بريم...

ghorbatee

سلام چه خبراااااااااااا ؟؟؟بازم بنويس.ميخوام مطالبت را بخونم.

مهرداد

سلام دوست من! اولا که ممنونم از اين همه لطفت آپديت کردم شايد پيغام تو تشويقم کرد اگر چه اين قلم (ببخشيد کي بورد مسخره لعنتي) با اينکه هيچ حرف حسابي براي گفتن نداره بيش از يکي دو روز نميتونه با من قهر کنه! دوما انگاربازم کامنتم باعث سوء تفاهم شده لعنت به من! سوما دو چيز ديگه رو الان تو وبلاگت دقت کردم( من خيلي بد نگاه مي کنم) يکي اون جمله کاش مردان ما غيرتشان .... که قصاريت بي نهايتي داره! دوم اون تحقيقتون: منم هستم اگرچه من خيلي تنبلم ولي حداکثر سعيم رو مي کنم! هرچي دستم اومد واستون مي فرستم! ولي قول نميدم چون خيلي تنبلم!

مهرداد

ببخشيد اين جا موند:چهارما چرا خودت آپديت نمي کني!

ghorbatee

من منتظرم هاااااااااااا

دارچین

دوست عزيز سلام - خواهش می کنم آدرس بلاگت رو درست تایپ کن تا مجبور نشم برای پيدا کردن از قوه تجزيه و تحليلم استفاده کنم تو تمام آدرس هايی که اين طرف و اون طرف داری يک دونهe اضافه تایپ کردی درضمن من باب کمک در انجمن نيز خوشحال ميشيم در خدمت دوستان فهيمی چون شما باشيم آرزومند آرزوهای شما دارچين (محمد )

blogger

دوست عزيز سلام ... اگر مايلی نقطه نظرات خودت رو در جلسه انجمن بيان کنی سريعتر اعلام کن تا آدرس رو برات ميل کنيم ... از لطف شما نسبت به انجمن سپاسگزاريم .