خورشيد همين نزديکی هاست...

نزديکاي صبح بود که رسيد به يه آبادي.پاهاش ديگر توان راه رفتن نداشت.بهتر بود جايي استراحت مي کرد.ولي کي به خونه اش راش مي داد تو اين شب تاريک.بي هدف،خسته و گرسنه تو کوچه پس کوچه هاي ده پرسه مي زد که شايد در بازي ببينه و بتونه براي چند ساعتي استراحت کنه.با بالش چشماش رو ماليد.نه امکان ندارد.اين وقت شب در اين تاريکي خروس پيري جلوي در خونه ش نشسته بود.تکيه داده بود به عصاش و چشمش به جاده بود.کاکلي رو که ديد از جاش بلند شد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اومدي پسرم.چقدر دير.برادرانت کجان؟پسرم...

و به سمت کاکلي پر کشيد.کاکلي رو در آغوش گرفت و اشک مي ريخت.کاکلي نتونست به خروس پير بگه که پسرش نيست.پس اون هم بياد پدرش در اغوش خروس گريه کرد.خروس پير فانوس رو بلند کرد که صورت پسرش رو ببينه.

نه تو پسر من نيستي.تو کي هستي؟چي مي خواي.

پدر جان خواستم بگم ولي شما فرصت ندادين.من کاکلي هستم.از ده بالا ميام و بدنبال خورشيد مي رم.مي خواستم امشب رو مهمون شما باشم...

پسرم بيا تو.پسران من هم بدنبال خورشيد رفتن.بدنبال اون خروس دلير و بزرگ.

خروس پير کاکلي رو به خونه برد.گوشه يي نشوند و براش آب و دونه اورد.

مي تونم اسم پسرانتون رو بدونم؟

چه فرقي مي کنه پسرم.اونها هم مثل تو بودند روزي که رفتند.

حداقل بگيد با چه کسي رفتن؟

مي خواهي قصه شون رو بشنوي؟

بله.خيلي مشتاقم.

حالا استراحت کن.بعد برات مي گم.

کاکلي گوشه يي نشست.پاهاش درد مي کرد و بالهاش خسته بود.بعد از خوردن آب و دونه دراز کشيد تا يکم خستگي راه از تنش بيرون بره.

بيدار شو پسرم.امروز روز بزرگيه.

کاکلي با بالهاش چشماش رو ماليد و از خواب بيدار شد.

چي شده پدر جان؟مگه امروز چه روزيه؟

تو چطور بدنبال خورشيد مي ري و نمي دوني امروز چه روزيه؟

در ده ما کسي تاريخ و روز براش مهم نيست.کدخدا مي گفت فقط سالروز مرگ کدخداي پير و شيخ هاي ده مهمه.ما حتي تولد خودمون رو هم جشن نمي گرفتيم.حالا شما مي خواي من بدونم امروز چه روزيه؟

چه ده وحشتناکي.امروز روز تولد اون خروس دليره.همون خروسي که سالها جنگيد و آخر هم در دهات غربي،همون جايي که شيخ ها ازش اومدن،اعدام شد پسرم.12 اين ماه تو همين ده بدنيا اومد.امروز همه اهالي ده بياد اون و پسراو دختراشون که با اون بدنبال روشنايي رفتن به اون کوه مي رن.اونا اونجا يه قلعه داشتن پسرم.

پدر اسم اون خروس چي بود؟

چه فرقي مي کنه پسرجان.خودت بايد بفهمي.درراه يافتن خورشيد همه چيز رو خودت بايد پيدا کني.خودت بايد بفهمي که با اون و همراهاش چي کردن؟شايد راهنمايي هاي من کمکي باشه...

من هيچي از دهها نمي دونم.نمي تونم بفهمم..کمکم کنيد...

نه.خودت بايد راهتو پيدا کني.مثل اونا و بقيه خروسا و مرغا يي که رفتن دنبال خورشيد.مي دوني اين ده کجاست؟

من راه شمال رو گرفتم و رسيدم به اينجا.

آفرين پسرم.بهتره به قلعه بريم شايد اونجا چيزاي بيشتري بفهمي.

همه اهالي ده در دامنه کوه بودن و به سمت بالا مي رفتن.وقتي به قلعه رسيدن توقف کردن.

خروس پير جلو رفت و بالاي سنگي ايستاد.

مردم ده.يه سال ديگه هم گذاشت.امروز هم به ياد پسران و دخترانمون اينجا جمع شديم.

همينطور که خروس پير حرف مي زد کاکلي به دنبال يافتن نام پسران اونها به قلعه سرک کشيد.جاي عجيبي بود.همه جا بوي شجاعت مي داد و دلاوري.بوي مبارزه و حقيقت جويي.وقتي از قلعه خارج شد حرفهاي خروس پير تموم شده بود و مرغا و خروسا پراکنده شده بودن.

خوب پسرم چيزي فهميدي؟

اين صداي خروس پير بود که نزديک کاکلي مي شد.

نه يعني اره.فقط بهم بگين سرنوشتشون چي شد؟

پسرم اونا رو کشتن.اون خروس دلير و فرزندان ما رو بعد از سالها تلاش براي يافتن خورشيد کشتن...براي ما هم همين مونده که هر سال تو اين قلعه جمع بشيم و يادشون باشيم.پسرم راه خورشيد خيلي سخته و پستي بلندي زيادي داره.بايد مقاوم باشي و سخت بجنگي.زودتر هم راه بيوفت.اگه تا چند روز ديگه به ده جنوب همين ده برسي با فرزندان ديگه يي از اين دهها آشنا مي شي که اونام به دنبال خورشيد رفتن.برو پسرم.برو بسلامت.

خروس پير مقداري دونه و آب به کاکلي داد و او رو روانه کرد.کاکلي راه افتاد و تو راه سعي مي کرد قطعات اين پازل رو در کنار هم بزاره تا بفهمه اون خروس دلير کي بوده و چند روز ديگه سالگرد کدوم خروساي ديگه ست...

****

پ.ن :بقيه قصه کاکلي بود که چند وقت پيش نوشتم.من اين روزا نه حرفي براي گفتن دارم نه قلم ياريم مي کنه نه حوصله جنگيدن.مي دونم اوضاع خوبي ندارم مي دونم نبايد اينطوري باشم ولي بهم يکم حق بدين.خسته ام خيلي خسته.نمي دونم از چي ولي خسته ام.اين متن هم زياد جالب نشده.مي دونم خيلي افتضاحه وبايد صد بار ويرايش بشه ولي فکر کردم از هيچي بهتره.اينجا نبايد زياد چراغش خاموش بمونه.اگه براتون نظر نمي دم نزارين به حساب بي معرفتي که به همه سر مي زنم.بزاريد به حساب همون حرفي نداشتن براي گفتن.18 تير هم نزديکه.نمي دونم چي شد که 18 تير شده 18 تير ولي امسالم اتفاقي نمي افته مطمئنم!!!راستي کاکلي سالروز تولد بابک خرمدين به اون ده رفته بود.اگه گم مي زنه و گيجه خرده نگيرين که از گيج بودن خودم ناشي مي شه.يه متني هم از يکي از دوستان خوندم راجع بع 18 تير.خيلي دلم مي خواد بزارمش اينجا يا لينکش رو بزارم ولي اول بايد ازش اجازه بگيرم.آخه اون وبلاگش يکم خصوصيه...به هر حال ببخشيد من رو!!

راستي 18 تيرم جاي منو خالي کنيد چون مطمئنم مثل هر سال از خونه رفتن بيرون اون روز برام ممنوعه و مجازاتشم اعدامه!

آزاد باشيد وآزاد انديش

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
siamak farid

مرگ زيبا کاظمی مرگ هزاران است.هزارانی که فرياد دردشان را نشنيديم.

golnaz

دلم برات خيلی تنگ شده...

golnaz

...سلام...خوندم ولی الآن نمی تونم...بعدا حتما نظر می دم...موفق باشی دوست نازنينم!

sotak

چرا نمی نويسی؟!!!

sina

ريحان جان کامنتت رو تو وبلاگ مهر خوندم . نميدونم در اين مواقع بايد چی گفت . فقط متاسفم . ايکاش ميتونستم ذره ای از بار غم دلت رو به جای تو حمل ميکردم هرچند که دل خودم هم پر از غصه است . از ياور خبری نداری ؟؟ يه سری به وبلاگ من بزن . مطلبی است در مورد ياور ... .

comein

...سلام ..شاید موضوعی که در بعضی از کامنت هاتون دیدم راجع به صدرا ...اشتباهی بود...اگر واقعی ...بی نهایت متاسفم.....اين پست رو هم بعدا توی آف لاين ميخونم ....بازم ميام

mohammad

سلام تو ام که تاب داری آبجی دفتر خاطرات باز کردی

niloofar

سلام الهی من قربون اين قلمت برم. ميدونی که حرف همه مردم همينه. ممنونم بابتش. خيلی ذوق زده ام کرد

anahita

سلام دوست عزيز خوشحال شدم از نوشتن اين دست نوشته زيبای شما. امیدوارم شاهد ادامه این مسیر باشیم. موفق باشيد