خوابی بس عجيب!

جماعتي حدود 200-300 نفر گوشه اي از خيابان ايستاده بودن.با سر وضعي مرتب.آرام و ساکت.پلاکارد به دست شعار مي دادن.يه ميتينگ آرام و بي سر و صدا.مردي ميانسال جلو جمعيت ايستاده بود و با احتياط و ترس سخنراني مي کرد.هر لحظه اطرافش را مي پاييد و انگار از چيزي نگران و ناراحت بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دوستان عزيز،رفقاي گرانقدر،مبارزان آگاه و دانشجويان مبارز هر راي مهر تاييديه بر اين نظام و حکومت.بايد انتخابات رو تحريم کرد تحريم!بايد انتخابات آزاد برگزار بشه…

مردمي که از آن اطراف مي گذشتن،نگاهي به جمعيت مي انداختن،سري تکان مي دادن و رد مي شدن.از هر 15 نفر فقط 1 نفر 2 دقيقه يي بيشتر مکث مي کرد و او هم مي رفت.

به راه افتادم.از ته خيابان سر و صداي عجيبي مي آمد.دوتا کوچه اون ورتر 45-50 نفري ايستاده بودن.اينها سر و وضعي عجيب داشتن و هر بيننده يي رو به ياد گنده لات هاي زمان قاجار و پهلوي مي انداختن.پلاکارد و پرچم نداشتن.روي زمين نشسته بودن و مردي جلوي جمع به يک متکا لم داده بود و با اطمينان و اعتماد به نفسي بالا حرف مي زد.البته هوار مي کشيد…

انتخابات اسلامي بايد با نظارت کامل شوراي نگهبان انجام شود.

هيچ کس به حرف ديگري گوش نمي داد.عده يي تخمه مي شکستن و عده يي با تسبيح بازي ميکردن.جمعيتي که از کنار اين هيئت مذهبي عبور مي کرد بيشتر مي ايستاد و احترامي مي گذاشت و بعد مي رفت.

ايستاده بودم گوشه يي اين دو جماعت رو نگاه مي کردم.دو جماعت مخالف هم!ولي جالب بود که هرکس به کار خود مشغول بود.يکي از تحريم مي گفت و ديگري از شرکت!يکي از فرمايشي بودن مي گفت و ديگري از آزاد بودن و جالب بود که مردم به هيچ کدام توجهي نمي کردن.سرها در گريبان عبور مي کردن.انگار نه انگار در اين خيابان خبري است.

به راهم ادامه دادم،حوصله ام سر رفته بود.چند قدم بيشتر بر نداشته بودم که به سرعت به همان خيابان برگشتم.صداي داد و هوار همه جا رو بر داشته بود.حالا مردم از کنار اين آدمها فرار مي کردن.گوره اول با آن همه نظم هم بهم ريخته بود.صداي فحش و ناسزا از هر طرف به گوش مي رسيد.افراد گروهها بهم ريخته و قاطي شده بودن.کاغذ هايي در هوا بالا و پايين مي رفت و هرکجا به زمين نزديک مي شد سروصدايي بلند مي شد.يکي از کاغذها رو در هوا قاپ زده.ورقه يي کپي از يک برگ دولتي با آرم و تشريفات شوراي نگهبان.تعدادي اسم بود و زيرش نوشته بود تاييد صلاحيت شد.شمردم 10 نفر بود و همه با پسوند حاج آقا و مرجع تقليد و جانباز.نگاهي به پشت صفحه انداخت.480نفر رد صلاحيت شده بودن.گنده لات ها خوشحال بودن و دم به دم صلوات مي فرستادن و آن گروه که اداي روشنفکر ها رو در مي آورد عصباني و پرخاشجو.بعد از نيم ساعت سروصداها کم شد و هر کس به گوشه يي رفت و نشست.گنده لاتها مشغول بزم و شادي و روشنفکرنماها در حال چاره جويي.

همه با هم بلند شدن.حالا از آن جمع 400 نفري 300 نفر مانده بود.100 نفر تو دعوا زده بودن به چاک.200 نفر رفتن گوشه يي نشستن و يه پلاکرد زدن بالاي سرشون که يعني ما تحصن.بعد از چند دقيقه پاکارد عوض شده و نوشت تحصن و روزه سياسي.گنده لاتها اول نفهميدن و اون 100 نفر در اطراف پخش شدن.بايد خبر رو به شهر مي رسوندن.

موضوع جالب شده بود.مي خواستم تا ته ماجرا رو از نزديک ببينم.گنده لاتها اصلا توجهي به متحصنين نمي کردن.يعني اينطور وانمود مي کردن.زمان به سرعت مي گذشت و هيچ اتفاق خاصي نمي افتاد.مي خواستم يواش يواش برم که داد و هوار و خنده گنده لاتا شروع شد.رفتم جلو.يه عکس بود از متحصنين.مشغول خوردن غذا.من غذا خوردن اونها رو ديده بودم ولي اين خبرا نبود.در همين لحظه از متحصنين هم صدا بلند شدکه اي ملت نماينده شما غش کرده…ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت…الان 8 ساعتي بود که اينجا بودم.مثل اينکه قرار نبود اتفاقي بيوفته.نه نه!باز شروع شد.باز کاغذهايي در هوا و  باز داد و هوار و صلوات.کاغذ رو نگاهي انداختم حالا ليست 12 نفر بود و اونطرف 478 نفر.دو نفر ديگه هم تاييد شدن.ولي کسي از جاش بلند نشد.جلوتر رفتم.همه داشتن يه چيزي مي نوشتن.يکي ديکته مي گفت و بقيه مي نوشتن.فکر کم حوصلشون سر رفته بود.تمرين ديکته مي کردن.1 ساعت بعد پلاکارد باز عوض شد.استعفا!همه اون متحصين استعفا دادن و رفتن!اين بار هم متد هاي پوسيده عهد قجريشون جواب نداد.داشتم مي رفتم که باز کاغذ…اينبار مهر دفتر رهبر…

انتخابات در زمان خود انجام مي شود و استعفا حرام شرعي!

گنده لاتها دستاشون رو ماليدن بهم و بالبخند هايي چدش آور ريختن سر متحصنين که اين لائيک هاي بي دين.دعوا بالا گرفت.باتوم و مشت و لگد بود که از هر طرف مي بومد پايين.يه جماعت گنده لات ديگه يي هم اومدن کمک اينا و متحصنين و روشنفکر نماها مثل چي فرار مي کردن.صندوق هاي راي جلوتر جلوي متحصين گرفته مي شد و اونها هم رايشون رو داخل صندوق مي نداختن.

آخ.اينم يه باتوم تو سر ما به خاطر فضولي!

************************************

از خواب پريدم.خواب عجيبي بود.خوابي عجيب و بي پايان.خوابي که همه ما هر شب اون رو مي بينم و يه جور اونجور که دوسش داريم پايانش مي ديم.

ولي صبح يادمون مي ره که بهم بگيم چه جوري تموم شد.

مال من که هر شب يه جور تموم مي شه…

يه شب با کودتاي محسن رضايي،يه شب با اومدن امريکا،يه شب با عقب افتادن  انتخابات و امشب با انتخابات فرمايشي…

نمي دونم آخر اين خواب چي مي شه ولي چيزي بود که منو مدتها وادار به سکوت کرده بود.

ولي يه چيز رو مطمئنم!من راي نمي دم با اينکه سالها منتظر اين دو سال بودم که براي اولين بار راي بدم نه شوراها راي دادم نه مجلس راي مي دم.ترجيح مي دم شناسنامه ام سفيد باشه و هيچ وقت را ندم ولي کمک حال اين پستفطرتها نشم!

همين و بس!

آزاد باشيد وآزاد انديش!

 

/ 40 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aidin

دلم برات تنگ شده ريس جمهور!!!

aidin

چرا اين دختر آريايی اينقدر کم مينويسه آخه:(

هزار حرف نگفته

این روزا همش یاد این شعر میوفتم : بین شما _بگویید!_ بین شما کدام صیقل می دهید سلاح آبایی را برای روز انتقام ؟

ye dooste ghadimi

نمی دونم چی بگم ! تو چه قدر عوض شدی...اما آخه چرا ؟!...دلم برای اون دختر آريايی پر از انديشه و انرژی خيلی تنگ شده....خيلی!................اميدوارم موفق باشی!....سعی کن زودتربا خودت کنار بيای...

mehrdad

سلام! نميدونم چرا ديگه نمی نويسی! کامنت اين دوست قديميت خيلی نگرانم کرد! احساس بدی دارم! نميدونم چرا!

تنها

چی شده دوست خوبم؟؟؟!!... يه مقداری با کامنتت نگرانم کردی؟؟!!... بابا اميد داشته باش... ايران ما درست ميشه... دوباره ميسازيمش... قول ميدم...

zeinab

دلم برات تنگ شده . . . خانم دختر اريايی من منتظرم . . . منتظر قلم گرمت و بدون ما هگی دوست داريم . . . خواهشا بنويس

faid

سلام .... خوشحالم که هنوز کسانی هستند که دغدغه مملکت رو دارند ....اما نگران ....موفق باشی .

سایت امروز

از این مطلب شما در صفحه وبلاگ سایت امروز به آدرس http://www.emrooz.ws:81 استفاده شده است. امیدواریم در آینده هم بتوانیم از مطالب شما استفاده کنیم.