در هجوم لحظات گم شدم.

در بین بودن و نبودن ها.

در نیست ها و هست ها.

در عشق ها و هوس ها

در زندگی.

من گم شدهم...در میان روزها و شبها در میان ساعتها و لحظات.گذر روزها آرام شده و من در میان این ثانیه ها بدنبال چیزی می گردم.چیزی که  نمی دونم چیست.بدنبال زندگی.به دنبال سعادت به دنبال او.او...بدنبال خودم.او منم و من او.او خود وجودی منست و من خود وجودی او.او بدنبال منست و من بدنبال او.من در میان این کلمات گم شده ام.در میان لغات.کوهی از لغت بر سرم خراب ست و من مانده در انتخاب.هر کدام بر دیگری پیشی می گیرد و من مانده ام .گم شده ام.میان انبوهی درخت و بدنبال جنگل می گردم.گم شده ام میان دریایی از قطره ها و بدنبال دریا می گردم.

در هجوم لحظات گم شده ام...کاش کسی بود که مرا پیدا کند

/ 3 نظر / 7 بازدید

هنوز هم زيبا مي‌نويسی.

برادرت...

سلام خواهر عزيزم...دلم برات تنگ شده بود کجا بودی عروسک کوچولو؟!!؟؟!؟