قصه زهرا!

تو دلت گرفته و می گی تنهایی!ولی می دونی من بودم ولی تازه داشتم به جایی می رسیدم که دیگه احساس تنهایی نکنم.دیگه احساس نکن وجودم برای هیچ کس اهمیت نداره.من تازه داشتم احساس وجود می کردم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

احساس انسان بودن.احساس همیت داشتن.

و من شاید یه قدمی فتح قله بودم که به دره پرتاب شدم و نیست و نابود شدم!

چرا می گی نیست شدی.شاید پرت شدنت باعث فتح قله یی تازه بشه.

شاید اینبار به جای بالا رفتن از کوره راهای تنگ و تاریک دستی دستانت رو بگیره از راه درست ببرت بالا!

اگر اینبار به قله رسیدی هست می شی!کامل می شی!

ولی مطمئن باش اگر دفعه قبل رسیده بودی نیست می شدی!

تقلب در راه درس و مدرسه قابله جبرانه ولی در زندگی نه!

اگه می رسیدی با تقلب بالا رفته بودی!اونوقت بود که نا بود می شدی!

ولی حالا پاشو!یه یا علی بگو!

اگر برای دنیا یک نفری برای یک نفر دنیایی!

عزیز دل نگو بی اهمیتی که اگه بودی حالا اینجا نبودی!

بلند شو و دوباره شروع کن

********

 

درست بازی کن!این چه وضع بازیه؟حوصله نداری برو!

از اول مهر عوض شده بود.زهرایی نبود که دوسال باهاش درس خونده بودم.اوایل فکر می کردم دلتنگی برای دوستانه قدیمیه!ولی بعد از اینکه چند بار به مدرسه قبلی رفتیم و بچه ها رو دیدیم تغییری در رفتارش رخ نداد.خوب تنها اشنا در مدرسه جدید بود پس بیشتر اوقاتم رو با اون می گذروندم.تنها کاری که می تونستم براش بکنم این بود که صبر کنم تا خودش حرف بزنه!

اینقدر غر نزن!سرم داره از درد می ترکه!

خوب چیکار کنم!بروبشین.بسکتبال بچه بازی نیست!تو برو همون والیبالتو بازی کن!

مدتی سکوت کرد.ولی باز حواسش به بازی نبود.نقش مدافع رو بازی می کرد ولی اصلا هیچ تلاشی برای گرفتن توپ نمی کرد.به راحتی ازاش عبور می کردم و توپ رو به سمت حلقه پرتاب می کردم.

می شه یه حرکتی از خودت در بیاری که مطمئن شم مجسمه نیستی!

من باید با تو حرف بزنم!

بسمت مربی رفتم و دلیل قانع کننده ی براش آوردم که دیگه نمی تونیم تمرین کنیم.به سمت سکو تماشاچی ها رفتیم و گوشه یی نشستیم!

بفرمایید من سراپا گوشم!

نمی دونم از کجا باید شروع کنم!

....

خیلی از حرفهاش تکراری بود ولی گوش می دادم و با تکان دادن سر به او می فهماندم که حواسم به اوست.

وقتی از خانواده اش می گفت یاد خرداد ماه سال قبل افتادم که تولد من بود و مادرش نذاشت بیاد!

چقدر دلمون سوخت!

دختری بود از خانواده یی فوق مذهبی!مادرش مسلمونه 57 بود و دانشجوی حوزه برای علم فقه و دین.پدری فوق پولدار که تفریح اخر هفته اش مکه رفتنه.مادربزرگش یه بانو امین و عمو عمه یی نیمچه اخوند.طبق اعتقادات خانوادگی اونها دختر رو باید در چادر پیچید و پسر رو در ریش!

تمام مدت در راه برگشت به مدرسه حرفهاش در ذهنم تکرار می شد.

می دونی این سومین بار بود که با پسری دوست می شدم...اینبار روابطمون از تلفن هم تجاوز کرد و به قرار های هفتگی کشید...

یاد حرفه یکی از دوستانم افتادم که سال قبل می گفت هر وقت زهرا بره بیرون نمی تونی بشناسیش!یا یه سه گوش از زیر چادرش پیداست یا نمی تونی تو صورتش نگاه کنی!راستی می دونی مامانش از این خانم جلسه یی هاست!

اوضاع خوب بود.گاهی با مو بایل مریم بهش زنگ می زدم و گاهی از خونه!اون روز عصر مجبور شدم برای هماهنگی قراره فردا بهش زنگ بزنم...مامان گوشی رو از اون اتاق برداشت و ...!

تصور قیافه مادرش در اون حال برام خیلی سخت بود.

می دونی مامان داد می کشید و می گفت دختری رو که بره دنباله این کارا تو خونه نگه نمی داره.

یعنی چی؟می فرستنت کانون اصلاح تربیت؟

نه خر!شوهرم می دن...!

برو بابا!امکان نداره...اینقدرام متحجر نیستن...

چی فکر کردی!اگه بابا بفهمه دانشگاه که خوبه پیش دانشگاهی نمی زاره بیام...البته حق داری تو نمی تونی بفهمی!مریم کلی شانس اورد که رتبه اش شد زیر 100 و الا من الان خاله ام شده بودم.

حرفهاش منو به یاد زندگی مادر بزرگامون انداخت که 13 سالگی با زور پدر ازدواج می کردن و شوهرشون رو تا سر سفره عقد نمی دیدن!

زهرا یه سئوالی ازات می پرسم می خوام جوابمو بدون دروغ بدی!تو که حساسیت خانواده و پدر مادرتو می دونستی!تو که با اعتقاداتشون اشنا بودی چرا رفتی دنبالش!؟!؟

می خواستم تجربه کنم!

همین!تو که دو بار تجربه کرده بودی!

چندمین باره می گم!تو نمی تونی بفهمی!

ترمز ناگهانی اتوبوس منو به خودم آورد.زهرا هنوز تو فکر بود و مابقی بچه ها مششغول چرت و پرت گویی روزمره!راهی تا مدرسه نمونده بود.

از روزی که بدنیا اومدم همیشه با دخترا بودم.دوتا پسر عمو دارم که یا خانواده ها باهم قهرن یا اونا نمی یان!حتی بعضی وقتا اسماشونم یادم می ره.تو خونه مامان هیشه پای درسش و بابا مشغول بازی با دردونش محمد.مریم هم که با دوستاشه!ولی من چی؟من چه حقی از این زندگی داشتم؟دوستام که شما باشین آزادی مطلق دارین!همین خودتو!یا مهلا!خوب منم دلم می خواست آزاد باشم!ولی کسی حرف منو نمی فهمید.من دلم نمی خواد پس فردا بشم یکی مثل مامان یا مامان بزرگ!می خوام از دست این چادر لعنتی فرار کنم!ولی مگه نگاه مردم می زاره اونطوری باشم که دلم می خواد نه مردم!فقط دلم می خواست از این تنهایی فرار کنم!

به مدرسه رسیده بودیم!زهرا آروم اشک می ریخت!من زنگ اخر بیکار بودم ولی زهرا کلاس زیست داشت!شاید کمی سر حال می یومد.به گوشه خلوتی از حیاط پناه بردم.!

خوب حالا از چی ناراحتی؟از اینکه مجبور شدی تمومش کنی یا از اینکه مامانت فهمیده؟

خودم هم نمی دونم!از این زندگی خسته شدم!زندگی که من برای بدست آوردنش هیچ تلاشی نکردم!برای مادری که اگه یه روز ناهار نمی خوردم از نگرانی می مرد حکم دیوار رو پیدا کردم.اصلا به من نگاه هم نمی کنه!از این زندگی نکبتی که همه چیز قبل از اینکه بهش نیاز پیدا کنی فراهم می شه متنفرم!دلم لک زده که یه بار خودم برم خرید...من نیاز عاطفی داشتم نه مادی!کاش مامان اینو می فهمید!

خودم رو گذاشتم جای اون!دو تاراه جلوی خودم می دیدم!

می شدم یکی مثل مادرم با اعتقادات خشک و عقب افتاده

و همین بلا رو سر دختر یا پسر خودم می آوردم یا سعی می کردم هرچه بیشتر به درون خودم پناه ببرم و از خانواده و جو نچندان صمیمی اون دور و دورتر می شدم...و روزی که کوچکترین دریچه آزادی روبه روم باز می شد خودم رو در فساد غرق می کردم!چون بلد نبودم چطور از اون استفاده کنم!

چند روز بعد سر کلاس مشترک دینی اومد کنارم نشست و روی ورقه نوشت:

تو دلت گرفته و می گی تنهایی!

بعد از اون روز یه حرفش خیلی تو ذهنم مونده و مدام تکرار می شه!

دلم نمی خواست بشم یکی مثل مادرم!

 

آزاد باشيد وآزاد انديش!

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرداد

متاسفم! گويا زهرا چاره اي ديگه نداره! اونم بالاخره يکي ميشه مثل مادرش!

ghomarbaz

سلام...همه ما برای بايد برای دستيابی به حق انتخاب مسير زندگی تلاش کنيم...اما تا چه حد در اين راه عاقلانه رفتار می کنيم؟

khers mehrban

سلام دوست خوبم .وحشتناک هست . قبلا می تونستند اين رفتار را با خانواده خود کنند و الان با همه ما می کنند . خرس مهربان

hadi

دختر سرزمين من به من هم سر بزن تا به هم لينک بديم فرياد خاک

zeinab

سلام...ريحان در مورد اين مسئله زياد با هم حرف زديم...خيلی از خانواده های خشک مذهبی کارشون به اينجا کشيده ... چون که نتونستند اعتقادات غلطشون رو به بچه شون بخورونند .... اسلام اين جوری نيست من نميدونم اين افراطی ها بعدن چه بلايی سر بچه هاشون ميخواد بياد...آره يکی هست که قبول کرده همه چيز رو و واقا هم قبول داره ولی اونی که قبول نداره چی ؟ اون آخرش يا افسرده ميشه با مثل زهرا .... توی جامعه ما زهرا های زيادی وجود دارند فقط با ظاهر سازی هاشون ما اونا رو نميبينيم...........موفق باشی عزيز ... به من هم سر بزن

محمد (دارچین )

دوست عزيز سلام - همه ما از ظلمي که به فرزندان اين خانواده ها ميشه آشناييم و کم و بيش باهاشون زندگی کرديم البته اتفاقاتی در داخل اين خانواده ها می افته که بعضی مواقع هيچ چيزی رو برای گفتن باقی نميگذاره - گفتنی ها رو کيميا و سعيد و زينب گفتن حرف من چيز ديگه ايه و اون هم يه راه حل برای زهراست دوست خوب من يه نگاه به دور و اطرافت بنداز و ببين گه راههای هست که از طريق اونها بشه از محيط خونه دور شد و به اجتماع پيوست در حال حاضر مناسب ترين فضا بچه های صاف و صادق مساجدند که اگر درست بگرديد توشون افرادی رو پيدا ميکنيد که يه دنيا ارزش دارن البته اگر از يک سری افراد خاص صرف نظر کنی علاوه بر مساجد راه های ديگری هم هست که بتونه دوست شما رو به هدفش برسونه پس دور و اطرافت رو دقيق تر نگاه کن و ببين که از وسايل موجود چه طوری ميشه استفاده کرد . آرزومند آرزوهای تو محمد (دارچين )

zeinab

خانم آپ تو ديت نکردی؟ من فقط به تو سر ميزنم و دوستام . بنويس عزيز جان بنويس.

????

به منم سر بزن

farhad

به شماسلام اميدوارم روزی برسه که اسلام دينی متعادل شود