نسل انقلاب!

ميخواهم مثل زمان بچگي برايتان قصه بگويم.پس خوب گوش کنيد      ما نسل بعد از انقلاب نسلي هستيم که از بدو تولد تو گوشهامان قران خواندن.از يک سالگي با عشق مولا علي خو گرفتيم. ۵ ساله  بوديم که  حسين رو شناختيم.همينطور بزرگ و بزرگتر شديم.هر روز مطالب جديدي از دينمان را آموختيم.ياد گرفتيم که خوب باشيم ُدروغ نگوييم ُنماز بخوانيم ُبه نامحرم نگاه نکنيم و هزاران مورد ديگه که الان مجال گفتن انها نيست.همه ما بزرگ شديم بدون اينکه بدانيم کي هستيم!!براي چي پا به اين دنيا پر فريب گذاشتيم!!اصلا ما چرا با بچه هاي بقيه کشورها فرق داريم؟!؟!؟!اونا هميشه شادن اما ما...مگه ما چي ازآنها کم داريم!!!ما که از امتيازات بيشتري هم داريم!!حداقلش ۲۵۰۰ سال تمدن داريم که تمدن همه انها را با هم جمع کنيم به سختي ۱۵۰۰ سال مي شود.باز هم گذشتيم.از همان دو سالگي در بغل دخترها عروسک گذاشتيد و پسرا را با ماشين سرگرم کرديد.هر روز کارهايي را که از طرف نظام براي ما ديکته شده بود انجام ميداديم.به مدرسه رفتيم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

  دبستان را با بدبختي زياد گذرانديم.در اواسط دبستان بود که دخترها را از پسرها جدا کردند.وارد راهنمايي شديم.شروع بحران بلوغ باز هم حرفي نزديم .هر چه آموزش پرورش مي گفت گفتيم چشم.هر بلايي که خواست سر ما اورد.مارا کرده بود موش آزمايشگاهي.باز هيچي نگفتيم.دو سه دفعه يي که چند تا تار از موهاي دخترها امد بيرون و پسرها به خودشون رسيدند و سرووضع مرتبي پيدا کردند همه ما شديم مفسد في الارض.در تمام مدت اين ۱۴ سال آرزوي يه شادي درست حسابي به دلهامان خشکيد. باز با خودمان گفتيم مملکت نوپاست نمي تواند همه چيز را سريع سامان دهد..وارد دبيرستان شديم.بزرگ شده بوديم و حق راي داشتيم!.خوب را از بد تشخيص ميداديم.با اين کره پهناور و آدمها آشنا شده بوديم.فهميده بوديم همه جاي دنيا اينگونه نيست.جوان براي خودش آزاده.حق انتخاب داره.تفريح داره.ولي ما هرروز از صبح تا شب بايد اين کتابهاي قطور رو که محض رضاي خدا ۴ خط حرف راست در آنها نيست را بزنيم تو سرمان تا شايد يک کلمه اش رو حفظ کنيم.اونا موشک هوا ميکنند در کتاب علوم ما نوشته اگه بشر روزي بتواند به کره ماه برود...نزديک امتحان که ميشه اصظراب شروع ميشه.نکنه فلان معلم اذيت کنه...بد سئوال در بياره...عقده هاي بچه گيش را سر ما خالي کند...بعد از امتحان، وسط امتحان يعني هروقت ۵ دقيقه وقت خالي پيدا کنيم از خودمون ميپرسيم اين نظام از ما چي ميخواد بسازه...اول دبيرستان تمو م ميشه.با زحمت زياد ميريم رشته يي که ديگران برامان انتخاب کردن. باز ديگران.سال دوم از اول مهر شروع ميکنيم به درس خواندن.هر از گاهي با مدرسه ميرويم اردو که خانواده دوستامان به دليل نا امني اجازه نميدند. باز ما مي مانيم تنها.ميريم سال سوم/از الان اصطراب کنکور.حتي ديگه غذا خوردن هم يادمون رفته.يکسال تمام درس ميخوانيم.سر امتحانات ترم دوم نميدانيم طراح احمق از کجا سئوال در آورده.شايد از روي جلد کتاب، ُشايد از سخنان خميني و شايد نمي دانم.به هر حال سال سوم هم تموم ميشه.تا سالهاي قبل يه تابستون داشتيم که به خودمون ميرسيديم.ان هم صبح کلاس ،ظهر کلاس ،عصر کلاس .حالا امسال تابستان هم مساويه با سرنوشت.تمام مدت سال فقط يک کار مي کنيم!درس مي خوانيم!.کنکور مي دهيم.از اينجا به دو دسته تقسيم مي شويم .يک سري که قبول مي شوند و وارد دانشگاه مي شوند و گروه ديگر پشت کنکور مي مانند.از گروه دوم پسرها ميروند سربازي و دو سال بعد با هزار مريضي و اعتياد بر ميگردند خانه.حالا سر همان پله اولند.دخترها هم که معلومه.مي نشينند تا براشان خواستگار بياد. هر چند وقت يکبار يک سري خانم مي ايند خانه شان تا يکي از انها دختر رابپسنده.دختر ما هم که مطيع اوامر پدر مادر، يکم با اقا پسر حرف ميزند و بعد ازدواج.و طبق معمول بدون شناخت کافي و دقيق.چند ماه که گذشت(دو سه ماه)جمعيت خانواده تغيير ميکند.دو نفر سه نفر مي شود.نمي دانم چرا در سرزمين من بچه دار شدن بايد در همان يکسال اول صورت بگيره...هنوز زن ومرد ازهمديگر شناخت کافي ندارند ،يک نفر ديگر هم به انها اضافه مي شود...به هر حال کار اينها تمام مي شود...اينها مي شوند همان خاله زنک هاي معروف.ولي انهايي که ميروند دانشگاه.انهاهم بعد از ۴ سال و کلي کتک خوردن، فارق التحصيل مي شوند.فرداي روزي که فارق التحصيل مي شوند مي گويند ما ۱۶ـ۱۷ سال درس خوانديم که اين کاغذ را بگيرم؟؟از فرداي ان روز ميروند دنبال کار ولي کجا بود کار...اينهاهم ازدواج مي کنند ولي با کمي تفاوت.اينها تحصيل کردند.حق دارند شريک زندگيشان را خودشان انتخاب کنند.۱۰٪از اينها سال اول بچه دار نمي شوند...

حالا اينها می شوند خواهر و برادر های ما!!                                               

 

ادامه دارد...

 

آزاد باشيد و آزاد انديش 

/ 3 نظر / 8 بازدید
zeanab

سلام رفيق.......ميگم عجب مينويسد اين بشر.......نه؟

omid

من خودم نصف بيشتر راه را امدم.امسال کنکور دادم.تمام زندگی من يکی که به همين ۳۰۰ تا سواله. واقعا بايد به حالمون گريه کنيم

غربتی

عجيبه که ما دوباره به هم رسيديم .. شايد دنيا کوچيکه شايدم جذبه ای ديگر ... من هم با اميد موافقم ... خوش باشيد