خورشيداين نزديکی هاست...

ديگه وقتش بود.يه تکون به خودش داد.صداي تقي اومد.يه تکون ديگه...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سرش رو اورد بيرون و به دنياي بيرون نگاهي انداخت.پاهاشو که از تخم گذاشت بيرون و روي دو پاش که ايستاد مادرش رو ديد که بالبخندي ورودش رو تبريک مي گه.

واي چقدر اينجا تاريکه!از تخم به اميد رو شنايي اومده بود بيرون ولي حالا...

چند روز گذشت.همش نگاهش به اسمون بود که شايد خورشيد خانم رو ببينه ولي نديد!

چند ماه گذشت.هر روز وقتي از خواب پا ميشد تا وقتي مي خوابيد سرش رو به اسمون مي کرد تا افتاب رو ببينه.شايد يه دقيقه،يه ثانيه ،يه لحظه خورشيد از پشت ابرا مي يومد بيرون.ولي نديد.خسته شده بود.چون سر به هوا راه رفته بود زمين خورده بود.همه مسخره اش کرده بودن.جوجه کوچولو بايد کاري مي کرد.بايد مي فهميد خورشيد کجاست!چرا نمي ياد.

 هر شب که مي خوابيد، مرغ مادر براش قصه مي گفت.از دهي مي گفت که خورشيد داشت

اون مي گفت:جوجه کوچولو!عزيز دلم اون دور دورا،پشت کوها،اونور درياها يه دهي بود.

کدخدايي داشت.بيا و برويي داشت.کدخدا معاوني داشت.مرغ و خروساش شاد بودن.سر حال بودن.صبح کي مي شد،آفتاب که مي زد.همه مي رفتن پي دونه.خورشيد خانم که  بيدار مي شد جوجه ها مي دويدن تو صحرا...

تا اينکه يه شب جوجه کوچولو پرسيد:

ما چرا خورشيد نداريم،آفتاب ما کجاست!چرا اينجا هميشه تاريکه؟

 

مي دوني دلبرکم!منم نمي دونم.از روزي که از تخم اومدم بيرون اینجا همين طوري بود.هيچ کي نگفت چرا خورشيد نداريم.ولي يادمه وقتي از تو خيلي کوچيک تر بودم،چند تا از مرغ و خروساي جون راه افتادن که برن دنبال خورشيد.

بهش بگن ما هم منتظرشيم.

ولي پيراي ده دعا همراهشون نکردن!

هيچ کي باور نداشت که اونا بتونند خورشيد رو بيارن.

همه مي گفتن شما نمي تونيد خورشيد خيلي از ما دوره.

ولي اونا رفتن.

چند هفته بعد هم همشون تو تاريکي اسير شدن.

ديگه کسي حرفي از خورشيد نمي زد تا يکي دوباره چند هفته قبل از اينکه تو بدنيا بياي

مردم و همراه خودش کرد که برن دنبال خورشيد.

همه فکر مي کرديم که ديو تاريکی شکست خورده و سر حال بوديم که يه اتفاقي افتاد..

همه چي يهو بهم ريخت.همه افتادن به جون هم...

ولي طرفداراي اون خروس پير که همه رو دور خودش جمع کرده بود،بقيه مرغ و خروسايي رو که کمکشون کرده بودن که خورشيد رو بيارن کشتن...

از اون به بعد يه سري حق دادن به خروس پير و اطرافياش و بقيه هم سرشون رو کردن تو لاک خودشون...

خورشيد هم که اينا رو ديد گفت اينا لياقت ندارن...گذاشت و رفت!

جوجه کوچولو خوابش برده بود.مرغ مادر علفهاي روي ريخت رو جوجه کوچولو ورفت.

صبح که شد.جوجه که از خواب پاشد يادش اومد ديشب خواب خورشيد رو ديده...

ديده که اونو صدا مي زنه و جوجه هم بال بال مي زنه تا برسه بهش...

ولي بهش نمي رسيد...

بايد فکري مي کرد.بايد کاري مي کرد..ولي اون خيلي کوچولو بود.تنها بود،زود خسته مي شد و زود گشنه.

مرغ مادر!بايد چيکار کنيم که آفتاب بياد!

از من و تو کاري بر نمي ياد..به جاي اين حرفا بچسب به درسات!

جوجه کوچولو دويد تو کوچه.نشسته بود کنار ديوارو فکر مي کرد.

من بايد کاري کنم.خوب اينجوري که نمي شه.همه بشينيم بگيم نمي ياد.کاش يه يکي بود که کمک مي کرد.راهنمايي مي کرد.آهان فهميدم...عمو پير باغبون!

اون مي دونه چون از همه پير تره.

دوان دوان رفت به باغ.عو پير باغبون که يه خروس پير بود گوشه چرت مي زد.

عمو باغبون،من مي خوام برم دنبال خورشيد

عمو که از خواب پيرده بود،با بالهاش چشماشو ماليد و گفت:

چي مي خواي!

من مي خوام برم دنباله خورشيد خانم.

تند نرو عمو!خورشيد کجا بود!کي اين حرفا رو به تو ياد داده!برو پي درس و مقشت بچه!

جوجه کوچولو همينطور که ريز ريز گزيه مي کرد رفت تو کوچه.

پدربزرگش رو ديد:

اي چرا گريه مي کني؟کي دعوات کرده؟

هيج کي اقاجون!من مي خوام برم دنبال آفتاب.مي خوام بگم بياد اينجا!

پدر بزرگ که سرخ شده بود،با صداي بلند گفت:

کي گفته ما خورشيد نداريم...شما نبودين اون موقع که ما خورشيد نداشتيم رو ببينيد.

ما و دوستامون رفتيم و آورديمش...

بدو برو توپ بازي کن ديگه ام نشنفم از اين حرفا بزنيا!بدو!

اينبار جوجه کوچولو هاي هاي گريه مي کرد و تو کوچه مي دويد...

دوستاش که مشغول بازي بودن دور و برش جمع شدن...

ا کاکلي چي شد؟

اين صداي حنايي بود.پشمک همينطور که بالش رو روي سر کلکلي مي کشيد گفت:

چي شده؟مرغ مادر دعوات کرده!شايدم گربه دنبالت کرده!

هر کي يه چيزي مي گفت تا کاکلي به حرف اومد.

بچه ها مي يان بريم دنبال خورشيد!بيان بريم بياريمش اينجا!

همهمه يي بين جوجه کوچولو ها پيچيد!

بعضي براش بال زدن و بعضي بهش چشم غره رفتن.

چند هفته از اون روز گذشت...حالا ديگه کاکلي تنها نبود.

دوستايي داشت که حاضر بودن کمکش کنن!

ولي اتفاقي افتاد که کاش نمي افتاد!

زمزمه حرفهاي کاکلي دوستاش،پچ پچ جوجه موچولو ها رسيد به گوش کد خدا که اي کدخداي بزرگ کجا نشسته يي که يه مشت جوجه لات مي خوان جاي تو رو بگيرن..

اينا از ده بغل اومدن که دهو خراب کنن و...

چه يه کلاغ چل کلاغايي که نشد...

کدخدا که عصباني شده بود داد مي زد...

اين فسقيلي هام برا ما ادم شدن...ميخوان برن دنبال خورشيد..

ما که خورشيد داريم...سر همشونو بزنين!

ماجراها بالا گرفت..

کاکلي دوستاش جرات نداشتن از خونه بيان بيرون...

فقط هر از گاهي که دوره هم جمع مي شدن برنامه مي ريختن که از فلان کوه مي ريم بالا و از اون ده رد مي شيمو مي رسيم به ده فلانو از اونجا...

ولي کاش يکي بهشون مي گفت کدخداو معاوناش چه آشي براشون پختن...

روزها مي گذشت تا اينکه يه شب:

وقتي کاکلي بر مي گشت خونه چند نفر ريختن سرشو بالو پرشو شکوندنو

سرشو شکستن...

وقتي رسيد خونه فهميد که همين بلا سر دوستاشم اومده...

کاکلي خسته که رسيد خونه،مرغ مادر کنايه مي گفت و خروس پدر متلکت.

شب وقتي هم خواب بودن کاکلي باز خواب خورشيد رو ديد..

ديد که اينبار پر زد و پر زد تا رسيد به خورشيد...

نصفه هاي شب از خواب پريد...

با خودش گفت:

خورشيد نزديک ماست که من تونستم بهش برسم...پس بايد برم دنبالش..

بقچه اش رو جمع کرد و يه نامه نوشت گذاشت رو طاقچه...

تو تاريکي شب دويد از خونه بيرون و رفت..

رفت که با خورشيد برگرده!

صبح مرغ مادر که جاي خاليشو ديد و نامه رو طاقچه فهميد چي شده.

زد زير گزيه و نامه رو باز کرد:

مرغ مادر،خروس پدر،کدخداي خود خواهم،پدر بزرگ پير و از خود راضيم و

همه اهالي ده سلام...

من رفتم تا با خورشيد بر گردم...من خورشيد رو ديدم که اين نزديکيها بود.

شما منو متهم کردين که دروغ مي گم ولي اگه از پشت حرفهاتون بيرون بيان،

بدونه نقابي که بصورت زدين به آسمون نگاهي کنين،

مي بينين که ما خورشيد نداريم..

آفتاب اينجا نيست..

پس من رفتم تا با خورشيد بر گردم!

 

                                                                                     کاکلي!

 

 

 

/ 58 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاور

درود ... يقين داشته باشيد ... مطلبتان را نيخوانم ... بعد خواهم آمد و نظرم را اعلام ميکنم ... اما مطمن هستم کسی که وبلاگش را مهر لينک کرده باشد ... عالی می نويسد ...فعلا بدرود

یاور

نيخوانم = می خوانم ....

یاور

درود رفيق.... دختر تو يک نابغه ای ... مواظب خورشيد ...باش ... ميدانم که پيروز ميشی ... منم از آباديم فرار کردم ... آخر ماهم خورشيد نداشتيم ... آيا ميدانی ... چه ابرهای سياهی در انتظار ميهمانی روز خورشيدند ... بهت لينک ميدم ... لياقتش رو داری ... بدرود رفيق شريف و آزاده ام

aidin

اين دختر آريايی عزيز چرا آپ ديت نميکنه آخه دلمون پوسيد ما :((

تنها

آپديت کننننننننننننن!!.. بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنويس.. بنويس... بنويس... بنويس... بنویــ........!!...

یاور

درود رفیق ... لینکتان کردم ... واین نشان ارادت بنده به انسان لایق و آزادی چون شماست.... بدرود رفیق ... منتظر پست بعدی هستم.

هزار حرف نگفته

فغان ! که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمدند . به منم سر بزن از بلاگت خوشم اومد دوست داشتی بهم لینک بدیم قشنگ نوشته بودی

mehr

هنوز آپديت نکردی که دختر.

آريا ايران نژاد

دخترم ميدانم که تو هرگز تن به ذلت نمی دهی چرا که خورشيد را ديده ای و چراغ زمينی برايت نوری ندارد موفق باشی و پيروز . به اميد آن روز که همگی يک صدا روشنايی را فرياد بزنيم

داش رضا ( عشق های ایرانی )

سلام وبلاگ زیبایی داری و همچنین مطالب قشنگی نوشتی وبلاگ عشق های ایرانی منتظر حضور سبز شما می باشد از این وبلاگ دیدن کن و اگر هم مایل به تبادل لینک هستی من حرفی ندارم به من هم سر بزن