من متولد شدم!

فاتح شدم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامي در يک شناسنامه مزين کردم

و هستي ام به يک شماره مشخص شد

ديگر خيالم از همه سو راحت ست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاريخي

لالايي تمدن و فرهنگ

و جق جق جقجقه هاي قانون...

آه ديگر خيالم از همه سو راحت ست.

خوب شايد همه چيز از اينجا شروع شد.يعني از 2 خرداد سال 1366.دمد مه هاي غروب در يکي از بيمارستانهاي تهران.از يه گريه خيلي آروم از يه نگاه نا اشنا به دنياي جديد و تازه.اواخر جنگ بود و دمدمه هاي غروب بعد از اذان مغرب.و حالا 17 سال از اون غروب گذشته.17 سال در اين روز احساسي خاص داشتم.خيلي خاص.روزي که باهمه روزهاي زندگيم فرق داشته.و شايد تاريخ شناسنامه ايش اين باشه ولي روز واقعي ش روزي باشه که اولين کتاب رو دستم گرفتم.هنوز اسمش يادمه.امروز چلچه من فردا چلچله تو.

من متولد شدم.در اولين نفس،در اولين تپش،در اولين نبض،در اولين نگاه،در اولين ثانيه،در اولين لحظه و در اولين دقيقه زندگيم را ديدم.همه خنده ها و همه دردها رو همه سختي ها رو همه آسوني ها رو همه وهمه و همه رو ديدم و انتخاب کردم اينطور به دور از جامعه سياست زده و جوگيرم در جاده يي جدا زندگي کنم....

امروز بر بالاي تپه يي ايستادم و به پشت سرم نگاه مي کنم.به اين 17 سال به اين 6205روز نگاه مي کنم.حاضر نيستم لحظه يي به عقب بر گردم ولي از گذشته خودم دلشادم.

با اينکه خيلي از چيزها رو زودتر از سنم تجربه کردم با اينکه هيچ وقت با همسنام حرف مشترک نداشتم با اينکه هميشه تنهايي دروني رو با شيطنت هاي ديوانه وار پر کردم با اينکه جسم خسته ام خيلي جاها کم آورد بااينکه شونه هام گاهي زير بار غم و دردهام لرزيد و خرد شد با اينکه از 10 سالگي با لغت کثيف سياست اشنا شدم با اينکه خيلي از شادي هاي عمرم رو با خنده يي تلخ تجربه کردم با همه اينها راضي ام.خوشحالم و سر بلند....

نمي دونم چند سال ديگه مي تونم دووم بيارم.چند سال ديگه غروب دوم خرداد دلم مي گيره و هواي جايي مي کنم که ازش اومدم.چند سال ديگه مي تونم بر خلاف جريان رودخونه شنا کنم.هر چي باشه،هر چند سال بشه،تحمل مي کنم.چون خودم انتخاب کردم.بايد تا آخرش بايستم...

و ممنونم از همه آدمهايي که تا حالا مثل کوه پشتم بودن.زينب نازنين و دوست داشتني،مهرداد عزيز که همه جاي برادرم بوده هم دوستم هم راهنمام و گلناز مهربونم که فرشته يي روي زمين پر از فساد ما!

زاد روز همه سالم با شما باد!

آزاد باشيد وآزاد انديش!

 

/ 37 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياور

ريحانه جان .. من مجبور بودم چون آرشيوم برام خيلی مهم بود ..اگر ادامه ميدام خيلی زود تر از آنچه که فکرش را بکنيد تعطيلش ميکردند

mehrdad

نمی خوای آپديت کنی؟ دوست دارم يه چيزی ازتون بخونم.

نجمه(تریبون 18تیر)

ريحان جان سلام . عزيز دارم از پرشين ميرم . خوشحال ميشم آخرين مطلبم رو در پرين بخونی . شاد باشی

fatemeh

سلام . من تازه با وبلاگت آشنا شدم . زيبا می نويسی . تولدت مبارک

ايراندخت

سلام رفیق..نمیخوای چیزی بنویسی؟..ما منتظریم ها...

تنــــها

ريحان عزيز دوباره سلام.. ميدونم نظرت درمورد من چيه!!.. شايد يه خورده‌ای جلف باشم.. شايد بعضی موقع‌ها پرتوپلا بگم... ولي..!!!!.. بگذريم.. ميخوام بگم که شايد زياد از من خوشت نياد ولی من خيلی دوستدارم.. تعریفتو پیش برادرم همیشه میکنم.. اون تنها کسیه که میدونه من وبلاگ دارم.. بهت همیشه افتخار ميکنم... نوع نوشتنت رو خیلی دوستدارم... گفتمو بازم میگم.. منو یاد بهنود میندازی.. من بهنود رو خیلی دوستدارم.. افتخار ميکنم که ميتونم حرفای يه دختر ۱۷ ساله‌رو بخونم که غصة دلش اندازة يه مرد پنجاه ساله‌س.. به خدا منم همش دارم غصه ميخورم!!.. نميدونم کِی ميخواد اين وضعيتمون درست شه!!.. به هر حال اين يه درد دل بود.. بگذريم.. دوستدارم ريحان عزيز.. هواررررررررررتا...

تنــــها

اگه اجازه بدی يه غلط کوچيک ميخواستم ازت بگيرم تا تصحيحش کنی.. امیدوارم به حساب فضولیم نذاریش.. بعضيا که قصدو غرض‌و مرضی احيانآ دارن شاید بیانو اينو ازت آتو بگيرن.. يه سری من سر يه مسئله‌ای همچين اشتباهی کردم که البته زياد هم موضوع رو عوض نميکرد.. ولی يه‌دونه از اين ولايتی‌ها اومدو اين اشتباه رو به حساب بيسوادی من گذاشت.. اين دخترا رو تو «فجيره» حراج کردن.. يه جايی تو امارات نزديک دوبی هستش مثه‌اينکه!!.. اشتباهآ نوشتی فلوجه.. البته ماهيتآ زياد باهم فرقی ندارن هيچ کدوم..:)