خاطرات مادر

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فغان هر چند در فصل و فضای ديگری دارم

نصيبم لاجرم باشد٬همان آزار و حرمها

همان نسج است کز آن من قبای ديگری دارم

سياست دان شناسد کز چه رو من نيز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای ديگری دارم

سياست دان نکو دان که زندان و سياست چيست

اگرچ اين بار تهمت ز افترای ديگری دارم

چه بايد کرد؟سهم اين است٬ و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذم و هجای ديگری دارم...

 

اهان...بالاخره بالا امد..مدتی بود به بهنود خان سری نزده بودم...اين بار صدای او هم در آمده...مطلبی نوشته در مورد آرش هاشمی...آرش را دورا دور می شناختم...از بچه های انجمن اسلامی بود...خوب به سلامتی او را هم گرفتند...بايد ببينيم نفر بعد کيه!...مامان بيا اين عکس ها رو ببين...وارد اتاق می شود.کنارم مي نشيند و به صفحات چشم می دوزد...آرامش خاصی دارد...روی هر تصويرمکثی کوتاه می کند و سراغ عکس بعدی می رود...خبری کوتاه در مورد مرگ زنی از مجاهدين که خود سوزی کرده را با دقت می خواند...عجيب است...مکث بر روی اين خبر از همه بيشتر است...انگار اصلا اين دنيا نيست...برگشته به سالهای دور...

راستی اولين بار چند سالم بود که با مجاهدين آشنا شدم...۱۰ يا ۱۲ سال بيشتر نداشتم...يادش به خير...چه دورانی بود...راستی کی بريديم...وقتی حسين رفت زندان و محکوم به اعدام شد...درست زمانی که رجوی اومد و سازمان مارکسيسم شد...چقدر چهره اين زن آشناست...شناختم...مرضيه است...

به حال بر می گرده...باز عکس اعتصاب غذا به سالهای دور می بردش...

اعتصاب غذا...انها چقدر شبيه ما عمل می کنند...يادم اون زمان يکی از بچه ها ۳۱ روز اعتصاب غذا کرد و آخر هم بيهوش شد...ولی چه تاثيری گذاشت...ولی اينا چند روز بيشتر دوام نمی ارند...

کليکی ميکنه وصفحه عکس ۱۸ تير را باز می کنه....جوانان سنگ در دست شعار می دهند...

عجب روزی بود ۱۷ شهريور...مادر نگذاشت من برم...با مصطفی فرستادم پی نخود سياه...ولی برادر از من مشتاق تر!با هم در رفتيم...ولی وقتی رسيديم!!همه چی تموم شده بود.همه جا فقط خون بود!!تنها کمک پانسمان مجروحا بود...

کيلکی ديگر من را هم از دنيايم خارج می کنه...تاج زاد خبر داده زندانی های سياسی آزاد می شن..

دم در زندان همراه بقيه مردم منتظره...زندانی های سياسی آزاد شدن...چه حالی داره...آزاد شدن زندانيی که محکوم به اعدام!.بالاخره اومد...وای نه اين حسين ۴ سال پيش نيست...برادر رو در آغوش می گيره...

نوبت به عکس تظاهرات در کشورهای ديگه است...جمعيت نسبتا زيادی جمع شدند...پلاکارد در دست شعار می دهند...در بين پلاکاردها؛پلاکاردی خودنمايی ميکند...کاريکاتوری از خمينی!

اشک در چشمانش جمع ميشه...امروز ۱۲ بهمن ۵۷...از صبح تو خيابونا بوده...حالا هم در بهشت زهرا منتظر خمينی...خمينی رهبر و راهنمای خوبی بود برای جمع نيروها ولی رهبری خوب برای...نه!!!

سرش را به علامت تاسف تکان می دهد و صفحه را می بندد...در آخرين لحظه دستوری که داده کنسل می کند...شعاری نظرش را جلب کرده...جمهوری اسلامی سر نگون باد...

امروز ۲۲ بهمن ۵۷ است....وای چه شور و حالی...تازه ۱۷ سال دارد ولی ...

آخ دکتر‌‌،مونس لحظات تنهاييم کجايی ببينی که همه چی درست شد...کجايی؟؟؟؟

صفحه را بی تاملی می بندد...بحث تعطيلی دانشگاه ها داغ است...تعطيلی دانشگاه برای آروم نگه داشتن دانشجو ها...

چقدر زحمت کشيدم...چقدر دوست داشتم معماری بخونم...عاشق معماری بودم...شب و روزم در تب و تاب اين رشته و فارق التحصيل شدن از اون می گذشت...ولی...انقلاب فرهنگی برای تصفيه دانشجو های انقلابی نذاشت...بايد صبر کنم...۴ سال...

بله صبر می کنم...و حالا ۲۱ سال دارم ...جنگ شروع شده...باز هم معماری هيچ...

کروبی گفته بهتره خاتمی استعفا بده...هنوز دارد با آرامش می خواند...به سراغ پدر می روم...پدر آرام و صبورم در اين ۲۵ سال خرد شده!!در اتاقش پشته ميزش نشسته و قلم به دست چيزی می نگارد...کنارش می نشينم و می پرسم:نميای خبرارو بخونی؟؟سرش را بلند می کند و می گويد:نه عزيز خوندم...!ديگر هيچ نمی گويم ولی می دانم که نخوانده!از آرامشش معلوم است.هر وقت مثل مادر پای کامپيوتر می نشيند و اخبار را می خواند (آخر ديگر در منزل ما کسی روزنامه نمی خواند.يعنی روزنامه يی در جامعه نيست که شود خواندش!)نا آرام می شود...يک ساعتی قدم می زند و شب ديرتر از همه به اتاقش می رود و می خوابد...با خود می گويم اگر از او بپرسم چرا انقلاب کردی چه می گويد؟سرش را با آرامی بلند می کند و نگاهش به جايی دور خيره می ماند...نمی داند که چه بگويد...يعنی حرفی برای گفتن ندارد!شايد بگويد:

کاری بود که بايد می کرديم...انقلاب کرديم که مثلا عدالت برقرار شود.انقلاب کردم که دخترانم در جامعه سهمی نداشته باشند.پسرکم حاضر باشد به هر قيمتی به لندن برود!در دانشگاه،دخترم برای استادش حکم غنيمتی را داشته باشد که بايد از آن سود جست...شايد هم انقلاب کردم که ارزش هايی که روزی برای آنها مبارزه می کردم از طرف نزديکانم نفی شود!!

نخير!پدر جوابی ندارد.او که هنوز از رجال سياسی است حرفی ندارد!وای به حال عوام پرت از دنيا!!!پيش مادر بر می گردم...حرف های کروبی هنوز تمام نشده...

دوم خرداد سال ۷۶ است...ساعت نزديک ۱۱ است...دست مرا محکم گرفته و به سمت صندوق می رود...خاتمی انتخاب شد با ۲۰ ميليون رای...!

آه،بالاخره تمام شد...ولی او هنوز خسته نشده...به سراغ مقالاتی می رود که برای خود گرفته ام...مقاله يی در مورد ۱۸ تير به قلم گلناز نامی!از سياه و سپد...ارام تر از هميشه می خواند!

من رو روبه روی خودش می بيند.با خشونت می گويم:می خوام برم!يه تحصن ساده است.ای بابا!هر کاری خواستين کردين.حالا به ما که رسيده می گی نه!!۱

با آرامش هميشگی می گويد:دخترکم!اون زمان فرق داشت.ما می دونستيم برای چی مبارزه می کنيم.شما چی می خوايد؟سلطنت طلب!مجاهد!اخوند!چی؟در ضمن اينا وحشين!آدم نيستن!عقدهای ۲۵ سالشون رو سر شماها خالی می کنن.حق تير هم دارن.اگه به اين سئوال جواب بدی می تونی بری!ما اين همه سال جوش زديم چه فرقی کرد؟هان؟فقط جونيمون رو حروم کرديم.

باز به حال بر می گرده و بلند می شود برود.می گويم نه صبر کن!يک سئوال:پشيمان نيستی انقلاب کردی؟

نه!ما بايد انقلاب می کرديم.سيستم بايد عوض می شد.ولی وسط راه گم شديم...کاش اون روز که بازرگان گفت اسلام رو دنبال اين جمهوری نکشيد حرف گوش می کرديم!شماها اگر هم ميخوايد کاری بکنيد مراقب باشيد آرمانهاتون رو گم نکنيد...

ادامه می دهد.در مورد ارمان ها و اهدافشان می گويد.از دستگيری احمد،آزادی روزبه،کشته شدن محبوبه و بريدن زری از سازمان.می گويد بايد انقلاب می کردند.از دکتر می گويد.از اينکه تمام مدت دکتر آنها را نگه داشته و ارامشش بخش بود...

ولی من در اين دنيا نيستم...دنيا به دور سرم می چرخه...باز هم می چرخه...

آرش کامانگير رو می بينم در حاليکه کمانش را آماده می کنه.تير رو پرتاب می کنه...کشته می شه...بابک خرمدين بر سر کوها با اسبش می تازه...فرياد می کشه و حريف می طلبه...حکم مجلس مشروطه جلوی ناصرالدين شاهه...با لهجه ترکی حرف می زنه...ستار خان و باقر خان به تهران رسيدن...از مشروطه دفاع می کنند...مصدق از مجلس بيرون می ياد و در بين مر دم حرف می زنه...دکتر عزيز و دوست داشتنی در دانشگاه در حال تدريس...کنار اتاقش نشسته و کتاب فاطمه فاطمه است رو می نويسه...خمينی!در نوفل وشاتونشسته و عکاسان به دورش...وارد تهران شده...خاتمی با لبخند هميشگی از اصلاحات حرف می زنه و از حق مردم...

من،تو،ما،همه ايستاده ييم!آماده ييم!منتظريم!جمعيت زيادی پشت سرمونه...ولی پرچممون روی زمين افتاده...هيچ کس نيست که اون رو بلند کنه و جلو به راه افته...همه منتظرن!بعضی سر گردانن!بعضی گيجن و بعضی دستبند زندان به دست دارن!!ولی پير و راهنمايی نيست...همه منتظرن......

چشمانم را باز می کنم...نزديکای صبح است...نه از مادر خبری هست نه ازبقيه...به پشت روی تخت افتاده ام و قلم در دست دارم و کاغذی پيش رو...مطالبی در صفحه نوشته شده...به عنوان نگاه می کنم...نوشته شده:

خاطرات مادر!!

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aidin

سلام ....مرسی عالی بود ...شاد باشی و موفق

kimia

عزيزم خواستم لينکت رو داشته باشم در وبلاگم البته با اجازت.

Mehrdad

تو مصاحبه با استادش رو خوندی؟ يک کتاب ۲۰-۳۰ صفحه ای که حاوی مصاحبه ايه که گويا چپيها باهاش کردن. اونو بخونی می فهمی چرا دکتر عزيز آرمانهای سوسياليستی ( و شايد مارکسيستيش) رو از کانال اسلام قالب می کنه. نه دکتر بد نيت نبود ولی کاشکی می فهميد داره چه بلايی با اين روضه خونيها و ايدئولوژيک کردن تمام زندگی سر نسل ايرانی مياره. نگو که حرفای دکتر اگر عملی ميشد وضع ما اين نبود. تو رو بخدا اينو نگو! اين وضعی که ما داريم حاصل ايدئولوژيک بودن جامعه ماست دوست من. و اينو اون دکتر به ما قالب کرد و پدر ومادرهای ما رو طوری مبهوت کرد که هنوزم بمونن که واسه چی انقلاب کردن! ميدونم اقتضای سنته ولی کاشکی تو دنيا رو از روزنه تنگ ايدئولوژی نگاه نکنی! کاشکی!

Mehrdad

سلام. تو يه پارچه دردی ولی حيف که مامانت هنوزم هم ميگه ما ميدونستيم واسه چی انقلاب کرديم. ازش نپرسيدی واسه چی؟ ببين می دونه چی می خواد بهت بگه؟ ضمنا راجع به اون دکتری که فاطمه فاطمه است می نوشت. يادمه ۱۵ يا ۱۶ سالم بود که اين کتاب رو خوندم تو بلوار جلوی خونمون بود. گريم گرفته بود. وسط خيابون گريه می کردم. بزرگتر شدم و بيشتر فکر کردم. اون موقعها بود که فهميدم فقط يه روضه بوده که بايد آدما رو گريه مينداخته. عجب روضه خونی بود اين دکتر شما.

kimia

هستم و به شدت با افکارشون غريب هستم اما اگر اين مجاهد مجاهد سالهای ۴۷-۶۰ بود دستشون رو می فشردم و تحسين می کردم چرا که بهترين می شدند برای ما اما افسوس که قدرت کثيف تر اون چيزی هست که تصورش رو می کنيم ......و نمونه بارز اين قدرت در مجله اکترونيکی «سقف» قابل مشاهده است.....اما در مورد حرفهای اين دوست مان« مهــــــرداد»اکثر کسانی که دکتر رو نفی زماني می کنند علتش کاملآ مشخص است اين دوستان می گويند که دکتر با ائدولوژی خاص خودشون فقط نسلی را همراه خود کرد و افکارش برای همان زمان هست و بس......افکار و نظراتش الان هيچ سودی برای ما ندارد و کلآ نمی شود در اين زمان و اين شرايط ائدولويک عمل کرد.....البته خوب مخالف و موافق همیشه بوده و هست و احترام به نظرات بهترين پاسخ به دوستان هست......و در آخر « تاریـــــخ قضــــــــاوت خواهد کرد»با سپاس و احترام

kimia

سلام دوست عزيزم برای سومين بار امدم اما می خوام اين دفعه کامل تر برات بنويسم ديشب با ۳ نفر از دوستان در جلسه ای بودم که روال گفتگو مبنايش شرايط فعلی و گذشته مان بود. از هر دری سخن گفتيم حتی همين وبلاگ ها و دنيای پر زرق و برقش.......تا به اينجا رسيديم که من بحث رو عوض کردم و به مجاهديم پرداختيم و حرف و تحليل و نقد.....و غيره .در جمعمون دوستی بود که خود و خانواده اش قربانی افکار ائدولوژيک اين گروه بود اما با اين همه ضربه ای که خوردند باز هم ناراحت بود از شرايطی که برای اين گروه در اين اواخر بوجود آمده درسته که نسلی از بهترين های ما چه انديشمند چه پهلوان چه دانشمند و چه.....در این گروه بود اما مجاهد خودش رو خراب کرد و وجهيه بدی از خودشون بعد از فعاليت های دهه ۶۴ به بعد در ذهن مردم گذاشت من خودم مخالف اين گروه

نگاهی آشنا

سلام استاد .خیلی خوبه که به اطرافت اهمیت میدی! موفق باشی .اميدوارم هر روزم بهتر بشی؛ راستی دارين تشريف می برين؟چه بی وفا و بی مروت!واقعا که!دلم گرفت. حداقل زودتر می گفتی.اما واقعا اميدوارم دوباره ببينمت. همديگر را می بينيم ٫ نه؟ ايشالا

jalal afshar

سلام ، اول از همه اينکه يکی از بهترين يادداشت هايی که تا حالا ديده بودم ... دوم خاطرات خيلی قشنگی بود جاهايی تلخ جاهايی شيرين ولی قشنگ بود قشنگی یه نسل قشنگ آدمايی که سر حرفشون موندن و وقتی ازشون می پرسی پشيمونی يک « نه‌» محکم و قشنگ می گن از همون « نه » هايی که دکتر می گفت ... خيلی قشنگ بود ... خاطرات نسلی که اگر وسط را يه مانع بزرگ به اسم جنگ نمی افتاد الان ما هم بهترين نسل تاريخ ايران بوديم هر چند که الان بدترين هم نيستيم ... بگذريم ، از خاطرات مادر بازهم بزار

zeanab

سلام....دختر جان به پست الکترونيکی ات يه سر بزن.......