اولين صبح پاييز!

ان روزها رفتند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ان روزهاي خوب

ان روزهاي سالم سرشار

ان روزهاي آسمان پر پولک

آن شاخساران پر از گيلاس

آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز

پيچک ها به يکديگر

...

تازه ساعت 4!دو ساعت ديگه مونده!اينجا چرا برام غريبه!انگار يه چيزي گم کردم.

نگاهي به گوشه کنار اتاق مي اندازم!.

ميز م که درسته!کتابهاي کتابخونم که مرتبه!عکس مصدق و شريعتي و جلال و اخوان و هدايت هم که هنوز به ديواره!تارم هم که سر جاشه!صندلي لهستاني با ميزش هم که هست!پس چي کمه؟تختم هم که هنوز سر جاشه!

غلتي مي زنم و نور اتاق را زياد مي کنم!

کاغذام!!اونا نیستن!ديگه وسط اتاق يا روي ميزم و زير تختم پر از اونها نيست!ديشب قبل از خواب خودم همه رو ريختم دور!ورق هاي نازنينم رو!دوستان با وفام رو!پنجره هم بستس!ضبط هم خاموشه!چقدر اتاقم ساکت شده!کتابها هم همه خوابن!ديگه با چشماشون منو صدا نمي کنن!کتاب درسي ها بيدار شدن!صدام مي کنن!نه ماه وقت دارم!

نگاهم رو از کتابخونه مي گيرم و به عکس جلال چشم مي دوزم!

 

اخرين اول مهري که بلند مي شم!ديشب تا صبح هم اصلا خوب نخوابيدم!

حال شب امتحان ترم رياضي رو داشتم!10 سال پيش همين ساعت و همين روز با اشتياقي باور نکردني از تخت پايين پريدم و با دادو بيداد اهل خونه رو بيدار کرده که اي ملت پاشين من امروز مي رم مدرسه!يادش بخير!

روز اول!

چقدر شاد و سر حال بودم!هفته سوم بود که از کلاس اخراج شدم! سال دوم اولين صفر رو گرفتم!تقلب رسوندم!روزي که با همدستي بچه ها از کلاس اخراج شدم و اونا هم به هواخواهي من از کلاس اومدن بيرون!مي خواستيم کلاس و تعطيل کنيم اين تنها راه حل بود!روزي که زير معلم آلماني نارنگي گذاشتيم!سال بعد همين کار رو با معلم انگليسي کرديم با اين تفاوت که ادامس گذاشتيم!معلم فرانسه هم بد بخت مي دونست نبايد با ما طرف شه و الا سر نوشتي مشابه اون معلما داره!

روزايي که با بچه ها مي رفتيم باشگاه انقلاب!

هر کاري مي کرديم جز ورزش!اون روز که معلم رياضي تقلبمو سر امتحان ترم تاريخ گرفت!چه حالي داشتم وقتي سال بعد(سوم راهنمايي)سر امتحان نهايي در گوشم (همون معلم) زمزمه کرد کدوم سئوال رو بلد نيستي!جواب رو برام اورد!يک ماه امتحان نهايي داديم تمامشو با تقلب!با ارامش ورقه رد و بدل مي کرديم!متحن هم عين خيالش نبود!دوروزي که کلاسمون بخاطرسرو صدا منحل شد!روزي که معلم از سر کلاس عربي بخاطر آدامس جويدن بيرونم کرد!

اون زنگ ديني که با هم دستي مريم موهاي پريسا (جلوييم) رو زديم!

چت هاي سر کلاس فيزيک!بحث هاي اعتقادي سر کلاس شيمي!رفتن نگاهي آشنا وسط زنگ و برگشت بعد از دو هفته با بيني عمل کرده!

روزي که با زينب آشنا شدم!رمان عاشقانه يي که سر کلاس ديني با زينب نوشتيم!فرار از استخر با نگاهي آشنا در تمام طول سال!ناهار خوري!اون روز که مهلا بطري دوغش رو خالي کرد رو زهرا و ده دقيقه بعد هر سه با مانتو و شلوار دوغي کنار دستشويي از خنده غش کرده بوديم!بعد از ظهر هايي که مي رفتم  نشريه و از درس خوندن خبري نبود. روزي که نگاهي اشنا رفت لندن و ما تا ساعت ها فقط اشک ريختيم!!تحصنها دم دفتر براي رسيدگي به وضعيت معلما!زنگ هاي مشاوره با اون معلماي عتيقه!!رد بدل کردن سي دي و نوار و مقاله سياسي با زينب اونم تو اون مدرسه راست!فرار از کلاس رياضي و نشستن سر کلاس تجربي!تولدا!روزي که به مهلا براي کادو تولد دو بسته ادامس شيک با يه چفيه و پلاک دادم!آب بازي ها!کتک کاري ها!دعواها!لج بازي ها!بحث هاي سياسي و اعتقادي!همايشا!کتابخو ندنا زير ميز!تاريخ خوندنا و انشا نوشتنا!!اخراج شدنا!خوراکي ريز ميز خوردنا!

ياد همه اش بخير!

عقربه هاي ساعت 5 رو نشون مي ده!هنوز يک ساعت مونده تا اغاز رسمي اخرين اول مهر براي من!چقدر دلتنگم!

چقدر خستم!

چه اتاق سوت و کوري!

مي خوام اين ده سال رو جمع بندي کنم!

ده سال رفتم مدرسه!

ده بار از کلاس اخراج شدم!

با بيش از 50 نفر دوست شدم!

...

نه نا راضي نيستم!خوب گذشت ولي چقدر زود!

با همه شيطنت ها هيچ وقت نمره انظباط زير 17 نداشتم!

معدل کمتر از 19 هم نداشتم!

هيچ وقت معلمي به بدي ازم ياد نکرده(يعني اينطور فکر مي کنم چون شر بودم ولي با ادب!)

...

حد اقلش اينه که امسال تو رشته يي ديپلم مي گيرم که دوست دارم!

هنوزم از کلنجار رفتن با فرمول شيمي به شعف مي يام!

دلم لک زده براي زنگ رياضي!

ولي چرا دلتنگم!

چرا خستم!

دلم براي کتابهام تنگ شده!

ديگه وقتي تو اتاق راه برم به پام بر خورد نمي کنن!

ديگه وقتي يکي مي ياد تو اتاق مثل جن زده ها نگام نمي کنه که اينجا اتاق يا...!

همه جا تميزه و مرتب!

ديگه تا دير وقت چراغ اتاقم و موسيقي روشن نمي مونه که نزديکاي صبح

بابا با اخم دم در ظاهر بشه و بگه فکر نمي کني کافي باشه!

ديوان فروغ رفته تو قفسه!

اخوان ديگه با صفحه هاي باز زير تخت نيست!

کامپيوتر رو هم بردم بيرون که ديگه وسوسم نکنه!

مي دونم برا چي دلتنگم!

ولي چاره يي نيست!

به همه قول دادم!

بايد درس بخونم!

امسال سال اخره!

مي خوام حداقل سال اخر مثل يه دانش اموز رفتار کنم!

تمريناي رياضي رو ساعت 4 صبح ننويسم و پشت در کلاس

براي امتحان، هندسه حل نکنم!

دو دقيقه قبل از اومدن معلم سر کلاس تجربي ها نباشم

ودنبال دفترکسي که تمرينای عربی رو نوشته، نباشم!

بقول يکي از رفقا ديگه امسال بايد خانم شيم!

مثلا بزرگ شديم!

خوب بالاخره ساعت 6 شد!

بايد بلند شم ولي نمي تونم!

گويي تمام خسته گي دنيا ريخته تو پاهام!

آخرين سال مي تونه بهترين سال باشه!

**********

خوب يه فصل ديگه از زندگيمون گذشت!

با تمام گرماش براي من فصل خوبي بود

ولي يه چيزي رو بايد اعتراف کنم مي دونم که زياد

نمي تونم دوام بيارم!

باز مي رم سر کتابام و....

باز به قول دوست خوبم

کيبرد وسوسم مي کنه و صميمي مي شه!

برم که الان باز روز اول مهر دير مي رسم مدرسه!

 ...

                                        آزاد باشيد وآزاد انديش 

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قمارباز

سلام....در وبلاگم به شما لينک دادم....موفق باشی

Lord

فصل ها ميگزرند و ما هنوز کاری نميکنيم

sam

روزگار غريبی است خودت هم ميدونی ولی باور کن حاضرم نصف هر چی که دارم(چون هيچی ندارم)بدم دوباره سر همون نيمکتها بشينم دوباره ناظم مدرسه با قيچی بدو بدو بياد که موها سرم رو قيچی بکنه هيييييييييييييييي يادش بخير

HaDi

ميبينم که مطمئن باش که من هر جا که برم يک ايرانی خواهم ماند و به آريايی بودن خودم افتخار خواهم کرد! من نوه کوروش هستم!...من از نسل هخامنشيان هستم! من يک ايرانيم!

ye hamkelasi

سلام چرا اون روزی رو نمی گی که امتحاناتو می رفتی سر کلاس تجربی ميدادی همه دادشون در می اومد؟ يا معلم شيمی که هميشه از فصل ۱ امتحان می گرفت؟ ..........بالاخره گذشت

kimia

سلام متنت رو نخوندم هنوز.حتما بايد خوند مگه می شه!!!!اما يه سوال دارم من کی حرف از خداحافظی زدم؟عجيبه آخه کامنتت ای رو نشون می ده که زمانی من حرف پايان رو زده بودم.

مهرداد

سلام! قول داده بودي هر هفته يه مطلب بدي ولي اين هفته خبري نيست. اگه بخاطر درساته کار درستي مي کني! ضمنا نه! نميدونستم اونجا وبلاگ خواهرتونه! خوشحالم که اونجا سر زده بودم. قشنگ مي نويسه من يه متنش رو گذاشتم تو وبلاگم! ضمنا ممنونم از اين همه لطفت!

zeinab

هيييييييييی گوش دراز........ خرابتم. کشتتم.غرقم کردی . هه هه هه هه ........ببخش.....لات شدم؟! منتظريم آبجی.....چشمام در اومد از بس اومدم و ديدم که آپديت نکردی........و از کامنتت : غرقم کردی...کمک .... من چرت مينويسم ولی تو چرا؟ کوتا بيا آبجی................همين!!!!