قصه من و قلمکم!

شب را نهايتي‌ست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من از زبان صبح سخن نمي‌گويم

خواب سپيده نيز نمي‌بينم

اما، شب را نهايتي‌ست !!

 

اين مصدر طلوع تباهي

هرچند خوب شعبده آغازد

صد صبح ز آستين به در آرد

 

هر چند وانمايد خود را

پيغمبر رهايي و نيکي

 

عرياني حقيقت اما با من گفت

او خود نهايتي‌ست !!

زيرا

اسطوره‌ي گزافه‌ي تاريخ را

بي شرم آيتي‌ست !!!!

 

روزهاي سختي بود سخت تر از واژه سخت.تکراري و ناتمام....خسته کننده و دلگير.بي خبري محض و سرگشتگي بي انتها.قلم با انگشتان جور ديگري بازي مي کرد و بجز فرمول و اعلال فعل چيزي نمي نوشت.گاهي دلش مي گرفت و کنار کتابي خط خطي مي کرد ولي هميشه بغض داشت و ته صداش غم بود.خون سياهش بي رنگ و بي رنگ تر مي شد.زياد بهونه مي گرفت و هوس مثنوي مي زد به سرش.مدام پاپي حافظ مي شد و به داستان حسين منصور حلاج در کتاب ادبيات پيش گير مي داد...!

اون روز صبح بي تابي مي کرد.قلم رو مي گم.بارها زير آدرس حوزه رژه رفته بود.انداختمش تو کيف.دوش گرفتم.دو رکعت نماز خوندم.نشستم بغل بابا.صداي بي تابيش از اتاقم مي يومد.ناله مي کرد جيغ مي زد...قلم بود ديگه.عادت نداشت ساکت بشينه.صبحانه خوردم.هنوز نکته و تست هاي خلاصه شده دستم بود.بابا از دستم گرفت و مامان گفت بريم دير شد.ساعت تازه 6:15 دقيقه بود.رفتم از اتاق آوردمش. هنوز تو کيف بود. يه کيف کمري که بستمش به کمرم. قرآن رو بوسيدم.کفشامو پوشيدم. هنوز خلاصه شيمي فصل اسيد و باز رو مي خوندم که از پله ها رفتم پايين. تو راه، از خونه تا دانشگاه شهيد بهشتي، سعي کردم آرومش کنم.آروم باش قلمکم.يار من.دوست من...چرا اينقدر بي تابي!؟!!همه چي رو به راه ميشه.نگران نباش.سعي مي کرد آروم باشه...رسيديم. بابا رو بوسيدم. بابايي ممنونم از همه چي...من همه سعيمو مي کنم که با سربلندي بر گردم!! چقدر آغوش بابا امروز آرامش بخش بود کاش مي شد تا اخر دنيا توش موند. نگاهش رو حس مي کردم که بدرقه ام مي کنه.قلم آروم شده بود و سعي ميکرد مزاحم لحظات خلوت من نشه. دست مامان مثل همشيه گرم بود و پر مهر. مامان خيلي نگران بود. مدام تذکر مي داد که دنبال دوستام نرم چون نمی تونم اونها رو پیدا کنم .مدام تذکر مي داد که مطمئن شم کدوم دانشکده بايد برم. بوسيدمش محبوبه جون اروم باش. شما برو من خودم مي رم..من موندم و قلم. مهشيد رو ديدم تو جمعيت پريدم کنارش. سلام مهک! خوبي سپي کو! راه افتاديم. هيجانش بيشتر شده بود. مدام سرو صدا مي کرد. مي ترسيدم توجه مهک و شادي رو هم جلب کنه.اينقدر سرو صدا کرد که من به جاي دانشکده معماري رفتم دانشکده علوم. کلي دعواش کردم. آروم شده بود. بالاخره بعد از 30 دقيقه جام رو پيدا کردم. فقط رزيتا و يه قل دو قلو ها تو سالن من بودن. سپردمش به رزيتا. رزي کيف من و بگير من برم فرانک رو پيدا کنم... بايد کمي تنها مي موند تا اروم شه... ساعت 7:45 برگشتم سر جام. رزي از بچه ها خبري نيست. آره همه دانشکده علوم زمين هستن! ممنون. نشستم سر جام.از کيف درش اوردم.آروم شده بود. هيجانش خوابيده بود. نوازشش کردم. بالاخره شروع شد...جيغ ميزد اول معارف. سئوال هاي معارف رو که ديد رنگ سياهش کمرنگ شد. به روي خودش نمي آورد. مي دونست که نبايد جلوي من ضعف نشون بده...گفت بريم زبان ...شروع کرد...سريع مي خوند و جواب مي داد. من عاشق اين سرعتش بودم. قلمک من. برگشت معارف. سعي کرد آروم باشه ولي مي ديدم قطره هاي عرق رو روی نوکش. داد زد ساعت. گفتم 8:30 گفت واي بايد تا الان ادبيات رو هم خط خطي مي کردم. بدو ادبيات. از ته شروع کرد مثل هميشه. عاشق قرابت معنايي بود. باهاشون عشق بازي مي کرد...اسم خاقاني رو که ديد انگار نيرو گرفت. واي ساعت...8:50 عربي هنوز مونده. از عربي بدش مي يومد براي همين هميشه میذاشتش آخر. اشک رو تو چشماش ديدم که با خودش زمزمه مي کرد چرا وقت کم اوردم. من هميشه معارف زبان ادبيات رو در 30 دقيقه مي زدم چي شد يهو!؟!؟ بهش دلداري دادم.هنوز 10 دقيقه وقت داري بيفت به جونه عربي. پريد سر ترجمه. غرق حروف مشبه بوديم که ((داوطلبان عزيز وقت دفترچه عمومي تمام شد))...خيلي دلگير بود. براي سه تا عمومي 100 اومده بود ولي حالا...دستي به سرش کشيدم. مهم نيست...يکم استراحت مي کنيم بعد مي ريم سراغ رياضي. مي خنديد ولي توي دلش غوغا بود...کمي سرش رو با تراش نوازش دادم و اونم خودش رو لاي انگشتام پيچيد... يه نگاهي به من کرد گفت بزن بريم که رسيديم سر اصل ماجرا. سئوال اول و دو م  رو حل کرد. جواب ها بود. خوشحال شد و نيرو گرفت سئوال سه رو دو بار حال کرد. حس مي کردم صداي ايول گفتناش تو سالن مي پيچه. سئوال چهار خاکستري شد. واي....! دوباره نوبت من بود...چيه!!!؟يه سئوال.اصلا بيا بريم شيمي بزنيم  باشه قلمک؟!؟!!با ناراحتي تو راه يه نگاهي به سئوال هاي فيزيک کرد. مي ديدم که مدام بي حال تر و کمرنگ تر مي شد. قلمک مي خواي يکم حرف بزنيم...چي شده؟!! چرا اينجوري شدي؟!!!؟ اخه عمومي ها، اخه فيزيکاش خيلي سخت بود....ببين قلمک عمومي ها تموم شد حالا بايد بچسبي به اختصاصيا.اونا اگه سخت بوده براي همه سخت بود ولي فيزيک! شما کاره بدي کردي به فيزيک ديد زدي.هر درس سر جاي خودش فعلا بچسب به شيمي...قول بده به بقيه درسا فکر نکني.! يادته آقاي رامين راد چي مي گفت!؟!!مي گفت هر درس رو مجزا نگاه کنيد پس فعلا کنکور کنکور شيميه! قول که فقط به شيمي فکر کنيم!  به آرومي گفت قول. رفت سر سئوال ها. سريع جواب رو پيدا مي کرد. نيرو گرفته بود...افرين آفرين...شيمي رو 30 دقيقه تموم کرد. با شادي گفت پرش در فيزيک اتمي و پايه...از ته فيزيک که دوستش داشت شروع کرد. سرعتش خيلي کند بود.سخت پيش مي رفت.دو صفه رو در 30 دقيقه زد. نفس نفس مي زد و گفت تراش....با ناله گفت بريم رياضي. قاطي کرده بود. انگار براي اولين بار هندسه گسسته رو مي خوند. مدام دلداريش مي دادم.مي گفتم زود باش عزيزکم. تو مي توني اگه تو اينا رو حل نکني پس کي مي تونه!!!؟ بجنب....ساعت 12 بود که کاملا بريده بود و مدام مي گفت تموم شد.......گند زديم....ديگه نمي تونست خط خطي کنه. داوطلبان عزيز وقت دفترچه اختصاصي هم تموم شد...خودشو پرت کرد تو بغل من و بغض داشت خفه ش مي کرد. رفتم سمت رزيتا. نه من ناي راه رفتن داشتم نه رزيتا نه دوقلو ها. بچه هاي چطور بود؟!!؟!رزيتا گفت مثل خواب بود...باورم نمي شه....گفتم فکر کنم مجاز هم نشم....اونم همين رو گفت يعني همه تو سالن ما اين رو گفتن. رفتم بيرون.رفتم سمت شادي و پريسا. شادي چشماش اشکي بود. قلمک هم آروم گوشه کيفم قمبرک زده بود. پريسا گفت طرف من نيا من يه دونه شيمي هم نزدم...قلمک گوشاش تيز شد. همه ناله مي کردن. صداي قلمک تو صداها گم بود. فرنوش داد زد سرم تو ساکت تو دورقمي نشي کي بشه!؟!؟!؟ گفتم فرنوش گند زدم صداي داد بچه ها بلند شد که حرف نزن...کاش مي دونستن من خيلي خراب کردم...آره همه مي گفتن من و قلمک بايد دورقمي بشيم ولي....قلمک کمي آروم شد وقتي فهميد همه گند زدن نه فقط اون...فيزيکش وحشتناک بود و ادبياتش و معارفش و رياضيش...پس براي همه سخت بود نه فقط منو قلمک...با اين حال قلمک چند روزه مدام غصه مي خوره ....اين روزا مدام گوشه کيف مي شست.هيچ کاري نمي کرد.همش غصه مي خورد.هرچي مي گفتم پاشو برا آزاد بخونيم پانمي شد...مي گفت نمي خوام...!همش خودش رو مي زد به خواب ولي شبا با صداي ناله ش از خواب بيدار مي شدم...مي گفت اخ چرا....کي بيشتر از من درس مي خوند؟!!؟؟سعي مي کردم وادارش کنم بنويسه ولي راضي نمي شد....مي گفت حوصله ندارم ولم کن....نمي دونم امروز چرا يهو بغضش ترکيد....قلمک من...! خيلي گناه داره اگه .....! آخه چرا...چرا اينقدر نامردن؟!!؟!؟رزيتا* بايد رتبه ش يه رقمي مي شد فرانک زير 100 سحر زير 500 مهک زير 300 قلمک همش به حال دوستاش غصه مي خوره...ولي شايد شب رو نهايتي باشه!!!

 پ.ن : شعر رو از سايت شرح برداشتم.!

*مهک= مهشيد و سپي = سپيده  راستی اینجا دو تو رزيتا وجود داره.!

**و در آخر يه تشکر مخصوص از همه دوستاني که اين يک سال من رو همراهي کردن:

زينب نازنينم که در لحظه لحظه زمان در کنارم بود.اميدوارم رتبه يي که لياقتش رو داره بياره!

گلناز مهربونم که با همه بي مهري ها و بد اخلاقي هاي من ساخت. گلنازم سال سختي رو در پيش داري اميدوارم موفق باشي.

کيميا گلم که با تماس هاي گاه و بيگا هش اميد آينده بود....ممنونم

مرضيه ماهم که تجربيا تش رو صميمانه در اختيارم مي ذاشت.گل من مطمئنم که امسال به اون چيزي که لياقت داري مي رسي.

فرانک ، سحر ، رزيتا ، آزيتا ،سپيده ،مهشيد ،پريسا ، شادي ، پريسا و....  عزيزاني که با بودنشون دوران نبودن من در ايران رو جبران کردن.

حسين منصور برادر عزيزي که معرفتش زبان زد خاص و عام است. ......

و بابا ،مامان مهربونم که همه اين يک سال مرا در همه لحظات يار بودن و دست نوازشون لحظي يي سرد نشد

و هاني خواهر عزيزم که با نگراني هايش در لحظه لحظه نهيبم مي زد

و زهير،برادر گلم،که با گفتن خر بزن خر بزن در کنارم بود...

و از همه دوستاني که اسمشان از قلم افتاد و به بزرگواري خودتون ببخشيد!

                                                                                                                          آزاد باشيد و آزاد انديش!

 

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلناز

... برایت یهترین ها را آرزو مندم ... امیدوارم به اون چیزهایی برسی که لایقشونی ... از ته دل امیدوارم ... راستی خسته نباشی!

مرغ سحر

خسته نباشی. الان وقتشه بشينی پست های اين يه سالتو يه بار ديگه بخونی ...

sarzamynema

دستت درد نکنه هموطن و خسته نباشی.

bahar

تنها ميگويم نفست گرم و دلت شاد که حسی مشترک بود اما فانی...... وقت کردی يه سری هم به ما بزن!!

محمد مهدی ریحانی

سلام ريحانه جان وبلاگ بسار زيبايی داری نوشته هاتو تو سايت شرقيان ديدم وبا اجازت همشونو گذاشتم تو وبلاگم در ضمن بهت لينک هم دادم اگه وقت کردی يه سری هم به من بزن ارادتمند شما :هومن

فرشید

من ، زن و مادر و دختر و خواهر خودم را به فارس هاي پرسه صفت بي خانمان گدا فروخته ام . ولي پولي كه آنها به من داده اند حتي كفاف نان روز مرا هم نمي كند .تازگي ها تصميم گرفتم خودم را هم به پارس ها بفروشم !!!تا شايد دلشان به حالم بسوزد و مقرري مرا زياد كنند . تا حالا به كلاس اكابر نيز نرفته ام به همين دليل است كه از بيان جمله‌اي با رعايت قواعد دستور زباني عاجزم . مرا ببخشيد كه به اين حقيقت اعتراف كردم . ميدانم فردا اين پيام را تكذيب خواهم كرد . عاقبت همه مزدور ها ، مثل سرانجام من است كه به گدائي افتاده ام ....

فرشید

با سلام ریحانه جان یاور ورجاوند دشمنان غیر ایرانی از جمله چند عرب به نام منو توهین مینویسن من در هیچ بلاگی چیغام نمیدم فعلاو پیغام گیرم بستم با تشکر از شما یار گرامی این که جای من پیغام داده فکر میکنه که همه مثل خودشنو مثل عربان بنده چون نوشتهام ملی گرای و ایرانی با من شدمن شدن طرفداران تجزیه طلبها و اینا رو به نام من مینویسن با عرض شرمندگی از شما

کاملیا

سلام ريحانه جان...مگه ميشه من دوست خوبمو فراموش کنم؟از لطفت ممنونم.اميدوارم هميشه در کنار دوستان خوبی مثل شما باشم.

سورنا گيلاني

من همان بابالنگ دراز! (= babayadegar ) مغز خر خورده! وراج! پرسه زن! هستم . البته از اجداد خود (Persian ها : گربه خانگي مو دراز!.، شخص خپل! Oxford English- -Dictionary 2004 ) زبان درازي را نيز به ارث برده‌ام ! . دكتر ؟؟؟!!! پرويز ورجاوند سردسته شوونيسم سفاك فارس در مناطق غير فارس!!، پارس هاي شبانه زنش! را پرسه زنان روي كاغذ آورده (بنده هم شاهد بودم !!!!!!) و از من خواسته آنها را در وبلاگم بنويسم . گوسفندان من!!!!! نه ببخشيد دوستان من ! مطمئن باشيد ، دقيقا همان هايي مي نويسم كه به من ديكته مي شود . ديشب با قرآن فال گرفتم آمد : "فمن يعمل مثثقال ذرة شرا يره"!!!!!! . قرآن را كنارگذاشته با ديكشنري آكسفورد فال گرفتم !!!! كلمه parse ، لاتيني شده پرسه(زدن) خودش را نشان داد ولي اثري از pars نبود !!!! آن موقع مصرع "كمر بسته اختران به پيكارم"!!، از ذهن گذراندم !، پرويز ورجاوند به من گفته: " بعد انتشار كتاب ساسانيان قسمت سوم ديگر صبحانه نمي خورم !!!!!". با اين اوضاع و احوال كلاه ما آريايي پرستان كله خر خورده ، پس معركه است!